بخش ۸۷ - چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن
جلال الدین محمد مولویگفت ماهی دگر وقت بلا
چونک ماند از سایه عاقل جدا
کو سوی دریا شد و از غم عتیق
فوت شد از من چنان نیکو رفیق
لیک زان نندیشم و بر خود زنم
خویشتن را این زمان مرده کنم
پس برآرم اشکم خود بر زبر
پشت زیر و می روم بر آب بر
می روم بر وی چنانک خس رود
نی بسباحی چنانک کس رود
مرده گردم خویش بسپارم به آب
مرگ پیش از مرگ امنست از عذاب
مرگ پیش از مرگ امنست ای فتی
این چنین فرمود ما را مصطفی
گفت موتواکلکم من قبل ان
یاتی الموت تموتوا بالفتن
هم چنان مرد و شکم بالا فکند
آب می بردش نشیب و گه بلند
هر یکی زان قاصدان بس غصه برد
که دریغا ماهی بهتر بمرد
شاد می شد او کز آن گفت دریغ
