ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام جلال الدین محمد مولوی چنبره دید جهان ادراک تست
پرده پاکان حس ناپاک تست
مدتی حس را بشو ز آب عیان
این چنین دان جامه شوی صوفیان
چون شدی تو پاک پرده بر کند
جان پاکان خویش بر تو می زند
جمله عالم گر بود نور و صور
چشم را باشد از آن خوبی خبر
چشم بستی گوش می آری به پیش
تا نمایی زلف و رخساره به تیش
گوش گوید من به صورت نگروم
صورت ار بانگی زند من بشنوم
عالمم من لیک اندر فن خویش
فن من جز حرف و صوتی نیست بیش
هین بیا بینی ببین این خوب را
نیست در خور بینی این مطلوب را
گر بود مشک و گلابی بو برم
فن من اینست و علم و مخبرم
کی ببینم من رخ آن سیم ساق
هین مکن تکلیف ما لیس یطاق
خواه کژ غژ پیش او یا راست غژ
چشم احول از یکی دیدن یقین
دانک معزولست ای خواجه معین
تو که فرعونی همه مکری و زرق
مر مرا از خود نمی دانی تو فرق
منگر از خود در من ای کژباز تو
تا یکی تو را نبینی تو دوتو
بنگر اندر من ز من یک ساعتی
وا رهی از تنگی و از ننگ و نام
عشق اندر عشق بینی والسلام
پس بدانی چونک رستی از بدن
گوش و بینی چشم می داند شدن
راست گفته ست آن شه شیرین زبان
چشم گردد مو به موی عارفان
چشم را چشمی نبود اول یقین
در رحم بود او جنین گوشتین
ورنه خواب اندر ندیدی کس صور
آن پری و دیو می بیند شبیه
نیست اندر دیدگاه هر دو پیه
نور را با پیه خود نسبت نبود
آدمست از خاک کی ماند به خاک
جنیست از نار بی هیچ اشتراک
گرچه اصلش اوست چون می بنگری
مرغ از بادست و کی ماند به باد
نامناسب را خدا نسبت به داد
هست بی چون ار چه دادش وصلها
این پسر را با پدر نسبت کجاست
هست بی چون و خرد کی پی برد
باد را بی چشم اگر بینش نداد
فرق چون می کرد اندر قوم عاد
چون همی دانست مؤمن از عدو
چون همی دانست می را از کدو
با خلیلش چون تجشم کردنیست
گر نبودی نیل را آن نور و دید
از چه قبطی را ز سبطی می گزید
گرنه کوه و سنگ با دیدار شد
این زمین را گر نبودی چشم جان
از چه قارون را فرو خورد آنچنان
چون بدیدی هجر آن فرزانه را
سنگ ریزه گر نبودی دیده ور
چون گواهی دادی اندر مشت در
ای خرد بر کش تو پر و بالها
سوره بر خوان زلزلت زلزالها
در قیامت این زمین بر نیک و بد
این فرستادن مرا پیش تو میر
هست برهانی که بد مرسل خبیر
کین چنین دارو چنین ناسور را
واقعاتی دیده بودی پیش ازین
که خدا خواهد مرا کردن گزین
من عصا و نور بگرفته به دست
گونه گونه می نمودت رب دین
تا بدانی کوست درخوردان تو
تا بدانی کو حکیمست و خبیر
تو به تاویلات می گشتی از آن
کور و گر کین هست از خواب گران
وآن طبیب و آن منجم در لمع
گفت دور از دولت و از شاهیت
زانک دید او که نصیحت جو نه ای
تند و خون خواری و مسکین خو نه ای
پادشاهان خون کنند از مصلحت
لیک رحمتشان فزونست از عنت
شاه را باید که باشد خوی رب
نه غضب غالب بود مانند دیو
بی ضرورت خون کند از بهر ریو
که شود زن روسپی زان و کنیز
دیوخانه کرده بودی سینه را
قبله ای سازیده بودی کینه را
شاخ تیزت بس جگرها را که خست
نک عصاام شاخ شوخت را شکست