بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست
جلال الدین محمد مولوییک زنی آمد به پیش مرتضی
گفت شد بر ناودان طفلی مرا
گرش می خوانم نمی آید به دست
ور هلم ترسم که افتد او به پست
نیست عاقل تا که دریابد چون ما
گر بگویم کز خطر سوی من آ
هم اشارت را نمی داند به دست
ور بداند نشنود این هم بدست
بس نمودم شیر و پستان را بدو
او همی گرداند از من چشم و رو
از برای حق شمایید ای مهان
دستگیر این جهان و آن جهان
زود درمان کن که می لرزد دلم
که بدرد از میوه دل بسکلم
گفت طفلی را بر آور هم به بام
تا ببیند جنس خود را آن غلام
سوی جنس آید سبک زان ناودان
جنس بر جنس است عاشق جاودان
زن چنان کرد و چو دید آن طفل او
جنس خود خوش خوش بدو آورد رو
جاذب هر جنس را هم جنس دان
غژغژان آمد به سوی طفل طفل
وا رهید او از فتادن سوی سفل
زان بود جنس بشر پیغامبران
پس بشر فرمود خود را مثلکم
تا به جنس آیید و کم گردید گم
جاذبش جنسست هر جا طالبیست
عیسی و ادریس بر گردون شدند
با ملایک چونک هم جنس آمدند
باز آن هاروت و ماروت از بلند
جنس تن بودند زان زیر آمدند
دیده های عقل و دل بر دوخته
کمترین خوشان به زشتی آن حسد
زان سگان آموخته حقد و حسد
هر کرا دید او کمال از چپ و راست
از حسد قولنجش آمد درد خاست
هین کمالی دست آور تا تو هم
از کمال دیگران نفتی به غم
از خدا می خواه دفع این حسد
که نپردازی از آن سوی برون
که بدو مست از دو عالم می دهد
کو زمانی می رهاند از خودیش
خواب را یزدان بدان سان می کند
کز دو عالم فکر را بر می کند
صد هزاران این چنین می دارد او
که بر ادراکات تو بگمارد او
که ز ره بیرون برد آن نحس را
بر کند زان سو بگیرد راه پیش
هست عیسی مست حق خر مست جو
این چنین می را بجو زین خنبها
مستی اش نبود ز کوته دنبها
زانک هر معشوق چون خنبیست پر
آن یکی درد و دگر صافی چو در
می شناسا هین بچش با احتیاط
تا میی یابی منزه ز اختلاط
هر دو مستی می دهندت لیک این
مستی ات آرد کشان تا رب دین
تا رهی از فکر و وسواس و حیل
بی عقال این عقل در رقص الجمل
انبیا چون جنس روحند و ملک
مر ملک را جذب کردند از فلک
تا قیامت آن فرو ناید به پست
که دلش خالیست و در وی باد هست
میل بادش چون سوی بالا بود
ظرف خود را هم سوی بالا کشد
باز آن جانها که جنس انبیاست
سوی ایشان کش کشان چون سایه هاست
زانک عقلش غالبست و بی ز شک
عقل جنس آمد به خلقت با ملک
بود هامان جنس تر فرعون را
لاجرم از صدر تا قعرش کشید
که ز جنس دوزخ اند آن دو پلید
هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور
هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور
زانک دوزخ گوید ای مؤمن تو زود
برگذر که نورت آتش را ربود
می رمد آن دوزخی از نور هم
دوزخ از مومن گریزد آنچنان
که گریزد مومن از دوزخ به جان
در حدیث آمد که مومن در دعا
چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
دوزخ از وی هم امان خواهد به جان
که خدایا دور دارم از فلان
که تو جنس کیستی از کفر و دین
نفس و عقلی هر دوان آمیخته
هر دو در جنگند هان و هان بکوش
تا شود غالب معانی بر نقوش
در جهان جنگ شادی این بسست
که ببینی بر عدو هر دم شکست
گفت و محرم ساخت آن گمراه را