بخش ۱۲۹ - قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو میافتم در راه رفتن تو کم در روی میآیی این چراست و جواب گفتن شتر او را
جلال الدین محمد مولویاشتری را دید روزی استری
چونک با او جمع شد در آخری
گفت من بسیار می افتم برو
در گریوه و راه و در بازار و کو
خاصه از بالای که تا زیر کوه
در سر آیم هر زمانی از شکوه
کم همی افتی تو در رو بهر چیست
یا مگر خود جان پاکت دولتیست
در سر آیم هر دم و زانو زنم
پوز و زانو زان خطا پر خون کنم
کژ شود پالان و رختم بر سرم
وز مکاری هر زمان زخمی خورم
هم چو کم عقلی که از عقل تباه
بشکند توبه بهر دم در گناه
مسخره ابلیس گردد در زمن
از ضعیفی رای آن توبه شکن
در سر آید هر زمان چون اسپ لنگ
