بخش ۱۸ - ۴ - النوبة الثالثة
رشیدالدین میبدیقوله تعالی و إذ قال ربک للملایکة إنی جاعل فی الأرض خلیفة عالمی بود آرمیده در هیچ دل آتش عشقی نه در هیچ سینه تهمت سودایی نه دریای رحمت بجوش آمده خزاین طاعات پر بر آمده غبار هیچ فترت بر ناصیه طاعت مطیعان نانشسته و علم لاف دعوی و نحن نسبح بحمدک بعیوق رسانیده هر چه در عالم جوهری بود کی آن لطافتی داشت بخود در طمعی افتاده عرش مجید بعظمت خود مینگرست و میگفت مگر رقم این حدیث بما فرو کشند کرسی در سعت خود مینگریست که مگر این خطبه بنام ما کنند هشت بهشت بجمال خود نظر میکرد که مگر این ولایت بما دهند طمع همگنان از خاک بریده و هر یک در تهمتی افتاده و هر کس در سودایی مانده ناگاه از حضرت عزت و جلال این خبر در عالم فریشتگان دادند که إنی جاعل فی الأرض خلیفة این نه مشاورت بود با فریشتگان که این تمهید قواعد عزت و عظمت آدم بود و نه استعانت بود که نشر بساط توقیر آدم بود گفت حکم قهر ما کاری راند و قلم کرم را فرمودیم تا از سر دیوان عالم تا بآخر خطی در کشد و از منقطع عرش تا منتهی فرش سکان هر دو کون را عزم نامه نویسد تا صدر ممالک آدم خاکی را مسلم شود و سینه عزیز وی بنور معرفت روشن و لطایف کرم و صنایع فضل ما در حق وی آشکارا زلزله هیبت از عزت این خطاب در دلهای مقربان افتاد گفتند این چه نهادی تواند بود که پیش از آفرینش بر سده جمال وی عزت قرآن گوش خلافت وی میکوبد و وی هنوز در بند خلقت نه و جلال تقدیر از مکنونات غیب خبر میدهد که گرد میدان دولت آدم مگردید که شما سر فطرت وی نشناسید عقاب هیچ خاطر بر شاخ دولت آدم نه نشست دیده هیچ بصیرت جمال خورشید صفوف آدم در نیافت این شرف از چه بود و آن دولت از چه خاست زانک آدم صدف اسرار ربوبیت بود و خزینه جواهر مملکت
