قوله تعالی یا بنی إسراییل اشارتست بلطف و کرم حق وابندگان و مهربانی وی بریشان منت می نهد بریشان که منم خداوند کریم و سپاس دارنده و بر رهی بخشاینده و بهر جفایی ببر پیش آینده و رهی را با همه جرم وامدح خود خواننده و شکر نعمت خود از وی در خواهنده اینست که بنی اسراییل را گفت اذکروا نعمتی ای فرزندان اسراییل شکر نعمت من بگزارید و حق نعمت من بر خود بشناسید تا مستحق زیاده گردید و نیکنام و بهروز شوید بسا فرقا که میان بنی اسراییل است و میان این امت ایشان را گفت اذکروا نعمتی و این امت را گفت فاذکرونی ایشان را گفت نعمت من فراموش مکنید و این امت را گفت مرا فراموش مکنید ایشان را نعمت داد و این امت را صحبت داد ایشان را بشهود نعمت از خود باز داشت و اینان را بشرط محبت با خود بداشت و لسان الحال یقول
فسرت الیک فی طلب المعالی
و سار سوای فی طلب المعاش
پیر طریقت گفت الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد یار آن دارد که چون تو یاری دارد او که در دو جهان ترا دارد هرگز کی ترا بگذارد عجب آنست که او که ترا دارد از همه زارتر میگذارد او که نیافت بسبب نایافت می زارد او که یافت باری چرا میگذارد
بخش ۲۴ - ۶ - النوبة الثالثة - رشیدالدین میبدی | ناهید
در بر آن را که چون تو یاری باشد
گر ناله کند سیاه کاری باشد
و أوفوا بعهدی أوف بعهدکم نظیر این در قرآن فراوانست ادعونی أستجب لکم فاذکرونی أذکرکم بنده من دری بر گشای تا دری برگشایم در انابت بر گشای تا در بشارت بر گشایم و أنابوا إلی الله لهم البشری در انفاق برگشای تا در خلف برگشایم و ما أنفقتم من شی ء فهو یخلفه در مجاهدت بر گشای تا در هدایت برگشایم و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا در استغفار برگشای تا در مغفرت برگشایم ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما
در شکر بر گشای تا در زیادت نعمت برگشایم و لین شکرتم لأزیدنکم بنده من بعهد من و از آی تا بعهد تو و از آیم
و أوفوا بعهدی أوف بعهدکم گفته اند که خدای را وابنده عهدهای فراوانست و در هر عهدی که بنده را در آن وفاء است از رب العالمین در مقابله آن وفاء است اول آنست که بنده اظهار کلمه شهادت کند از رب العزة در مقابله آن حق دما و اموال است و ذلک فی
قوله صلی الله علیه و آله و سلم من قال لا اله الا الله فقد عصم منی ماله و دمه
و آخر آنست که بنده نظر خویش پاک دارد و خاطر خویش را پاس دارد از رب العزة در مقابله آن این کرامت است که اعددت لعبادی الصالحین ما لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر
و میان آن بدایت و این نهایت وسایط فراوانست از آن عهدها که الله را با بندگانست از بنده کردار و گفتار و از الله ثواب بیشمار و منها ما قال بعضهم اوفوا بعهدی بحضور الباب اوف بعهدکم بجزیل الثواب اوفوا بعهدی بحفظ اسراری اوف بعهدکم بجمیل مباری اوفوا بعهدی بحسن المجاهدة اوف بعهدکم بدوام المشاهدة اوفوا بعهدی بصدق المحبة اوف بعهدکم بکمال القربة اوفوا بعهدی فی دار محنتی علی بساط خدمتی بحفظ حرمتی اوف بعهدکم فی دار نعمتی علی بساط قربتی بسرور وصلتی اوفوا بعهدی الذی قبلتم یوم المیثاق اوف بعهدکم الذی ضمنت لکم یوم التلاق اوفوا بعهدی بان تقولوا ابدأ ربی اوف بعهدکم بان اقول لکم عبدی
و إیای فارهبون همانست که گفت و إیای فاتقون رهبت و تقوی دو مقام است از مقامات ترسندگان و در جمله ترسندگان راه دین بر شش قسم اند تایبان اند و عابدان و زاهدان و عالمان و عارفان و صدیقان تایبان را خوف است چنان که گفت یخافون یوما تتقلب فیه القلوب و الأبصار و عابدان را و جل الذین إذا ذکر الله وجلت قلوبهم و زاهدان را رهبت یدعوننا رغبا و رهبا و عالمان را خشیت إنما یخشی الله من عباده العلماء و عارفان را اشفاق إن الذین هم من خشیة ربهم مشفقون و صدیقان را هیبت و یحذرکم الله نفسه اما خوف ترس تایبان و مبتدیان است حصار ایمان و تریاق و سلاح مؤمن هر کرا این ترس نیست او را ایمان نیست که ایمنی را روی نیست و هر کرا هست بقدر آن ترس ایمانست و وجل ترس زنده دلان است که ایشان را از غفلت رهایی دهد و راه اخلاص بریشان گشاده گرداند و امل کوتاه کند و چنانک و جل از خوف مه است رهبت از وجل مه این رهبت عیش مرد ببرد و او را از خلق ببرد و در جهان از جهان جدا کند این چنین ترسنده همه نفس خود غرامت بیند همه سخن خود شکایت بیند همه کرد خود جنایت بیند گهی چون غرق شدگان فریاد خواهد گهی چون نوحه گران دست بر سر زند گهی چون بیماران آه کند و ازین رهبت اشفاق پدید آید که ترس عارفان است ترسی که نه پیش دعا حجاب گذارد نه پیش فراست بند نه پیش امید دیوا ترسی گدازنده کشنده که تا نداء ألا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا نشنود نیارامد این ترسنده را گهی سوزند و گاه نوازند گهی خوانند و گاه کشند نه از سوختن آه کند نه از کشتن بنالد
کم تقتلونا و کم نحبکم
یا عجبا کم نحب من قتلا
از پس اشفاق هیبت است بیم صدیقان بیمی که از عیان خیزد و دیگر بیمها از خبر چیزی در دل تابد چون برق نه کالبد آن را تابد نه جان طاقت آن دارد که با وی بماند و بیشتر این در وقت وجد و سماع افتد چنانک کلیم را افتاد بطور و خر موسی صعقا و تا نگویی که این هیبت از تهدید افتد که این از اطلاع جبار افتد
یک ذره اگر کشف شود عین عیان
نه دل برهد نه جان نه کفر و ایمان
هذا هو المشار الیه بقوله صلی الله علیه و آله و سلم حجابه النور لو کشفها لاحرقت سبحات وجهه کل شی ء ادرکه بصره
و لا تلبسوا الحق بالباطل نگر تا حق و باطل در هم نیامیزی راست و دروغ پسندیده و ناپسندیده در هم نکنی نگویم باطل را مشناس بباید شناخت تا از آن بپرهیزی و حق بباید شناخت تا بر پی آن باشی مصطفی گفت اللهم ارنا الحق حقا و ارزقنا اجتبایه و ارنا الباطل باطلا و ارزقنا اجتنابه
ارباب حقایق گفته اند در معنی و لا تلبسوا الحق بالباطل حظ نفس و غذاء دل در هم میامیزید که با یکدیگر در نسازند خداوند دل بحق حق مبسوط است و بنده نفس بحظ نفس مربوط است پس بیکدیگر کی رسند دنیا خسیس است و عقبی نفیس با یکدیگر چون بسازند
دوستی خالق سعادت ازلی و ابدی است و دوستی مخلوق وبال نقدی در یک دل چون بهم آیند ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه خویشتن پرستی و خداپرستی یکدیگر را ضداند در یک نهاد چگونه مجتمع شوند
مهر خود و یار مهربانت نرسد
این خواه گر آن که این و آنت نرسد
و استعینوا بالصبر و الصلاة فرمان آمد یا سید امت خویش را بگوی که در کارها صبر کنید تا بمراد رسید که الصبر مفتاح الفرج هر که صبر مردان ندارد تا گرد میدان مردان نگردد
پای این مردان نداری جامه مردان مپوش
برگ بیبرگی نداری لاف بیخویشی مزن
آن مهتر عالم زان پس که قدم در این میدان نهاد یک ساعت او را بی غم و بی اندوه نداشتند اگر یک ساعت مربع نشست خطاب آمد که بنده وار نشین یک بار انگشتری در انگشت بگردانید تازیانه عتاب فرو گذاشتند که أ فحسبتم أنما خلقناکم عبثا یک بار قدم به بستاخی بر زمین نهاد گفتند او را و لا تمش فی الأرض مرحا چون کار بغایت رسید و از هر گوشه بلا بوی روی نهاد نفسی بر آورد و گفت ما اوذی نبی قط بمثل ما اوذیت
خطاب آمد از حضرت عزت که ای مهتر کسی که شاهد دل و جان وی ما باشیم از بار بلا بنالد هر چه در خزاین غیب زهر اندوه بود همه را یک قدح گردانیدند و بر دست وی نهادند وز آنجا که سر است پرده برداشتند که ای مهتر این زهرها بر مشاهده جمال ما نوش کن و اصبر لحکم ربک فإنک بأعیننا و لسان الحال یقول
و لو بید الحبیب سقیت سما
لکان السم من یده یطیب
از دستت از آتش بود ما را ز گل مفرش بود
هرچ از تو آید خوش بود خواهی شفا خواهی الم
و إنها لکبیرة إلا علی الخاشعین خشوع از شرط نماز است و بنده را نشان نیاز است و خاشعان اندر نماز ستودگان حق اند و گزیدگان از خلق قال الله عز و جل قد أفلح المؤمنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون و خشوع اندر نماز هم از روی ظاهر است و هم از روی باطن ظاهر آنست که جوارح خویش بشرط ادب داری و براست و چپ ننگری اندر حال قیام چشم بموضع سجود داری و در حال رکوع بر پشت پای و در حال سجود بر سر بینی و در حال تشهد در کنار خود رسول خدا گفت باز نگریستن اندر نماز ابلیس را نصیب دادن است و قال صلی الله علیه و آله و سلم ان العبد اذا قام فی الصلاة فانما هو بین عینی الرحمن عز و جل فاذا التفت یقول الله عز و جل ابن آدم الی من تلتفت الی خیر لک منی تلتفت ابن آدم اقبل علی فانا خیر لک ممن تلتفت الیه
و خشوع باطن ترسکاری دلست از ذکری و فکری یا از سکری و شکری رسول خدا چون نماز کردی خشوع باطن وی چنان بودی که جوش دل وی همی شنیدند چنانک در خبرست و لجوفه ازیز کازیز المرجل من البکاء روزی بمردی برگذشت که اندر نماز بود و بدست با موی بازی میکرد رسول گفت ع
لو تواضعت قلبه لخشعت جوارحه اگر این مرد را دل ترسکارستی دست وی بنعت خشوع استوارستی
و در آثار بیارند که علی ع در بعضی از آن حربهای وی تیری بوی رسید چنانک پیکان اندر استخوان وی بماند جهد بسیار کردند جدا نشد گفتند تا گوشت و پوست بر ندارند و استخوان نشکنند این پیکان جدا نشود بزرگان و فرزندان وی گفتند اگر چنین است صبر باید کرد تا در نماز شود که ما وی را اندر ورد نماز چنان همی بینیم که گویی وی را از این جهان خبر نیست صبر کردند تا از فرایض و سنن فارغ شد و بنوافل و فضایل نماز ابتدا کرد مرد معالج آمد و گوشت بر گرفت و استخوان وی بشکست و پیکان بیرون گرفت و علی اندر نماز بر حال خود بود چون سلام نماز باز داد گفت درد من آسان تر است گفتند چنین حالی بر تو رفت و ترا خبر نبود گفت اندر آن ساعت که من بمناجات الله باشم اگر جهان زیر و زبر شود یا تیغ و سنان در من میزنند مرا از لذت مناجات الله از درد تن خبر نبود و این بس عجیب نیست که تنزیل مجید خبر میدهد از زنان مصر که چون زلیخا را بدوستی یوسف ملامت کردند زلیخا خواست که ملامت را بر ایشان غرامت کند ایشان را بخواند و جایگاهی ساخت و ایشان را بترتیب بنشاند و هر یکی را کاردی بدست راست و ترنجی بدست چپ داد چنانک گفت جل و علا و آتت کل واحدة منهن سکینا چون آرام گرفتند یوسف را آراسته آورد و او را گفت بریشان برگذر اخرج علیهن برون شو بریشان چون زنان مصر یوسف را با آن جمال و کمال بدیدند در چشم ایشان بزرگ آمد فلما رأینه أکبرنه همه دستها ببریدند و از مشاهده جمال و مراقبت کمال یوسف از دست بریدن خود خبر نداشتند
پس بحقیقت دانیم که مشاهده دل و سر جان علی مر جلال و جمال و عزت و هیبت الله را بیش از مشاهده زنان بیگانه بود مر یوسف مخلوق را پس ایشان چنین بیخود شدند و از درد خود خبر نداشتند اگر علی چنان گردد که گوشت و پوست وی ببرند و از درد آن خبر ندارد عجب نباشد و غریب نبود