شمارهٔ ۳۱ - نشاط اصفهانی | ناهیدسوی طور آمد مگر روزی کلیم
خفته در ره بود مسکینی سقیم
ضعفش افکنده ز پا در رهگذار
بسترش از خاک و بالینش ز خار
چون کلیم الله را در راه دید
ناله ی جانسوز از دل بر کشید
کی کلیم حق چو سویش بگذری
هیچت افتد که ز من یاد آوری
باز گویی که در این ره یک غریب
از خود و از هر دو عالم بی نصیب
ناتوان و خسته و بیمار بود
بیکس و بی مونس و بی یار بود
ای تو پیغام آور رب جلیل
هم پیامی بر ازین عبد ذلیل
چون کلیم اله سوی میقات شد
گاه عرضه دادن حاجات شد
بر سر این ره بخواری خفته است
خود تو آگاهی هر آنچ او گفته است
من چه گویم زانکه خود داناتری
نه تو داناتر که دانا حز تو نیست
ناتوان ما و توانا جز تو نیست
بلکه ما دانا و دانایی تویی
باعتاب آمد به موسی این ندا
هان مگو بیمار و بی یار و غریب
آنکه را من هم حبیبم هم طبیب
کی غریب است آنکه در کوی منست
هم دوای بی طبیبان هم طبیب
هر که بی یار است او یارمنست
وانکه گل میجوید او خارمنست
یار او باشم که او یاریش نیست
با بد و نیک جهان کاریش نیست
دوست با من در همه آفاق اوست
که نه دشمن دارد او کس را نه دوست
موسی آمد باز و گفتش آن سقیم
باز گو کز ما چه گفتی ای کلیم
باز گو کانجا چه گفتندت جواب
بر سر لطفند با ما یا عتاب
هر چه را بشنید باوی باز گفت
یک به یک میگفت و یک یک میشنود
سر بسر چون آگهی از راز یافت
جا ز کاخ تن بشهر جان گرفت
شهر جان چه ملکت جانان گرفت
جان که با تن بود مغلوب تن است
ورنه کی تاووس شاد از گلخن است
روز و شب از این جهان تن را مدد
چان چو تاووسی درین گلخن غریب
قوت این کم وز آن افزون شود
کی تواند جان ز تن بیرون شود
قوت و قوت تن از آبست و نان
نان جان علم است و آبش عشق دان
بی عمل نه نان بدست آید نه آب
بی عمل سستی فزاید خورد و خواب
این سخن بگذار و زین ره باز گرد
جان ازین گلخن بگلشن بردنش
جان موسی گشت با حیرت قرین
چند تن بگزید و عزم راه کرد
تا بجایی شد که ویرا دیده بود
یافت کمتر هر چه بر جستن فزود
قوم با موسی بهر جانب دوان
تا مگر یابند ازو جایی نشان
این یکی میگفت گر گش برده است
وان دگر گفتی که شیرش خورده است
عقل حیران زان حبات وزان ممات
عشق خندان بود از این ترهات
کای خدای من ازین کار شگفت
جمله را از بند حیرانی رهان
پس خطاب آمد به موسی کای کلیم
داشت نزد ما وطن او از قدیم
هم زمین جویای او بد هم فلک
هم شجر هم وحش وهم طیر و ملک
هم نعیمش طالب آمد هم جحیم
هم ز کوثر آب او هم از حمیم
نه فلک در خورد حملش نه زمین
نه ملک باوی روا بودی قرین
باردادیمش مکان در کوی خود
ساختیمش مسکنی خوش سوی خود
نیست از اعجاز عشق این بس شگفت
عاشقان را تن اسیر جان بود
جان اسیر جذبه ی جانان بود
نه چو جان ما که از حرص و هوس
خاصیت از خوی تن بگرفت و بس
ما هوسناکان که مملوک تنیم
گرچه تاووسیم شاد از گلخنیم
کرده جان پاک را مغلوب خاک
ای دریغا ای دریغ از جان پاک
جسم پاکان را تو در این خاکدان
فارغ از آلایش این خاک دان
در مکانند و مکانشان لامکان
در زمینند و زمینشان آسمان
بیدلان با دلبران پیوسته اند
تن بجان و جان بجانان بسته اند
عاشقان در تن خواص جان نهند
عاشقان را با تن و با جان چه کار
عشق را با کفر و با ایمان چه کار
عشق نه کعبه شناسد نه کنشت
عشق نه دوزخ گذارد نه بهشت
چیست جنت خاری از گلزار عشق
وان سقر خاکستری از نار عشق
سوزد از یک شعله ار باع نعیم
شوید از یک رشحه اطباق جحیم
خلد و دوزخ لقمه ای در کام عشق
کوثر و غساق در یک جام عشق
دینی و عقبی براه او دو گام
کافر و مؤمن ببزم او دو جام
من چه گویم عشق را شرح و بیان
کانچه گویم عشق افزونست از آن
سوی ما بگذاری از این ره قدم
ای مبارک مقدم ای فرخنده پی
تا بکی از ما نپرسی تا بکی
ای تو هم موسی و هم سیناو طور
هم انا اللهی و هم نخلی و نور
ای تو هم پیغمبر و هم خود پیام
هم تو خود بودی کلیم و هم کلام
خسته ای دارد درین وادی مقام
ای کلیم الله من زین ره خرام
هم بتن بیمار و هم از دل علیل
هم بدل بی یار و هم از جان ذلیل
مانده دور از یارو مهجور از دیار
در غریبی ناتوانی خوار و زار
خود سوی خود هم ببر از خود پیام
من چه گویم خود تو میدانی تمام
تا بدانی راه و رسم بندگان
از نبی یمشون هونا را بخوان
داند آن کو در خور این ذلت است
انما العزت کدامین عزت است
خواجه ی چرخند امیر اختران
لیک با یاران شفیقند و سلیم
هم عطوف و هم رؤوف و هم حلیم
با عتاب آمد همی قالوا سلام
روز اگر در جمع یاران قاعدند
شب همه شب قایمند و ساجدند
ربنا اصرف ذکر صبح و شامشان
شب ز ذکر خالق اندر انتعاش
نه حدیث ما در این روز و شب است
کاین سخن بس معجب و مستغرب است
روز را تعبیر ظاهر کرده ایم
نام باطن را ز شب آورده ایم
ظاهر اندر خلق و باطن باحقند
بندگان آنان که نگذارند اثر
با خدا در دل ز معبودی دگر
از خود و از عزم خود ببریده اند
پس خدا بر خویشتن بگزیده اند
با خدا خواند آنکه خود را کافر است
کین مع الله الاها آخر است
جز ز حق نبود چو در آنان اثر
جز ز حق نارند در کاری نظر
نه ز شهوت بر زنا بگشوده دست
ور بشهو ولهوشان نبود قیام
ور بلغو افتد گذر مرد اکرام
محتر ز ازلهو و از بیهودگی
کی گذاردشان چو کوران و کران
نه همین خواهند خود را رستگار
در دعا خواهند از پروردگار
خلق را هم پیرو طاعات خویش
هب لنا گویان از آنند و ازین
عشق بازم سر زد از سودای یار
خاک بر فرق است و باد اندر دلش
آب در چشم است و آتش درگلش
باد و خاکش جانب دکان ماست
باد و خاکش بهر استصواب بود
آب را خاکی فشان و سیل بند