بخش ۱۵ - عشرت خسرو در مرغزار و سیاست هرمز
نظامی گنجویقضا را از قضا یک روز شادان
به صحرا رفت خسرو بامدادان
تماشا کرد و صید افکند بسیار
دهی خرم ز دور آمد پدیدار
به گرداگرد آن ده سبزه نو
بر آن سبزه بساط افکنده خسرو
می سرخ از بساط سبزه می خورد
چنین تا پشت بنمود این گل زرد
چو خورشید از حصار لاجوردی
علم زد بر سر دیوار زردی
چو سلطان در هزیمت عود می سوخت
علم را می درید و چتر می دوخت
عنان یک رکابی زیر می زد
دو دستی با فلک شمشیر می زد
چو عاجز گشت ازین خاک جگرتاب
چو نیلوفر سپر افکند بر آب
ملک زاده در آن ده خانه ای خواست
ز سرمستی در او مجلس بیاراست
