بخش ۲۹ - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۲۹ - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور
نظامی گنجوییکی شب از شب نوروز خوش تر
چه شب کز روز عید اندوه کش تر
سماع خرگهی در خرگه شاه
ندیمی چند موزون طبع و دل خواه
مقالت های حکمت باز کرده
سخن های مضاحک ساز کرده
به گرداگرد خرگاه کیانی
فرو هشته نمد های الانی
دمه بر در کشیده تیغ فولاد
سر نامحرمان را داده بر باد
درون خرگه از بوی خجسته
بخور عود و عنبر کله بسته
نبید خوش گوار و عشرت خوش
نهاده منقل زرین پر آتش
زگال ارمنی بر آتش تیز
سیاهانی چو زنگی عشرت انگیز
پس از سرخی همی گیرد سیاهی
شود بعد از سیاهی سرخ رخ سار
سیه را سرخ چون کرد آذرنگی
مگر کز روزگار آموخت نیرنگ
که از موی سیاه ما برد رنگ
بنفشه می درود و لاله می کشت
سیه پوشیده چون زاغان که سار
گرفته خون خود در نای و منقار
عقابی تیر خود کرده پر خویش
سیه ماری فکنده مهره در پیش
چو زردشت آمده در زندخوانی
دبیری از حبش رفته به بلغار
به شنگرفی مدادی کرده بر کار
زمستان گشته چون ریحان ازو خوش
خروسی کاو به وقت آواز کرده
ترنج و سیب لب بر لب نهاده
چو در زرین صراحی لعل باده
ز نرگس وز بنفشه صحن خرگاه
ز بس نارنج و نار مجلس افروز
شده در حقه بازی باد نوروز
جهان را تازه تر دادند روحی
به سر بردند صبحی در صبوحی
ز چنگ ابریشم دستان نوازان
که بدرود ای نشاط و عیش بدرود
چه خوش باغی است باغ زندگانی
گر ایمن بودی از باد خزانی
از آن سرد آمد این کاخ دل آویز
که چون جا گرم کردی گویدت خیز
چو هست این دیر خاکی سست بنیاد
به باده اش داد باید زود بر باد
ز فردا و ز دی کس را نشان نیست
که رفت آن از میان وین در میان نیست
یک امروز است ما را نقد ایام
بر او هم اعتمادی نیست تا شام
بیا تا یک دهن پر خنده داریم
به می جان و جهان را زنده داریم
به ترک خواب می باید شبی گفت
که زیر خاک می باید بسی خفت
ملک سرمست و ساقی باده در دست
نوای چنگ می شد شست در شست
در آمد گل رخی چون سرو آزاد
ز دل داران خسرو با دل شاد
که بر دربار خواهد بنده شاپور
چه فرمایی در آید یا شود دور
ز شادی خواست جستن خسرو از جای
دگر ره عقل را شد کارفرمای
ز دل گرمی به جوش آمد دل شاه
که بد دل در برش ز امید و از بیم
به شمشیر خطر گشته به دو نیم
همیشه چشم بر ره دل دو نیم است
بلای چشم بر راهی عظیم است
اگر چه هیچ غم بی دردسر نیست
غمی از چشم بر راهی بتر نیست
مبادا هیچ کس را چشم بر راه
کز او رخ زرد گردد عمر کوتاه
زمین را نقش های بوسه می بست
زمین بوسید و خود بر جای می بود
به رسم بندگان بر پای می بود
گرامی کردش از تمکین خود شاه
نشاند او را و خالی کرد خرگاه
بپرسید از نشان کوه و دشتش
شگفتی ها که بود از سر گذشتش
که شه را زندگانی باد بسیار
مرادش با سعادت ره سپر باد
ز نو هر روزش اقبالی دگر باد
حدیث بنده را در چاره سازی
چو شه فرمود گفتن چون نگویم
وز اول تا به آخر آن چه دانست
فروخواند آن چه خواندن می توانست
از آن پنهان شدن چون مرغ از انبوه
وز آن پیدا شدن چون چشمه در کوه
به هر چشمه شدن هر صبح گاهی
وز آن صورت به صورت باز خوردن
به افسون فتنه ای را فتنه کردن
وز آن چون هندوان بردن ز راهش
سخن چون زآن بهار نوبر آمد
خروشی بی خود از خسرو برآمد
به خواهش گفت کآن خورشید رخسار
بگو تا چون به دست آمد دگر بار
به دست آوردم آن سرو روان را
بت سنگین دل سیمین میان را
چه دیدم تیزرایی تازه رویی
مسیحی بسته در هر تار مویی
همه رخ گل چو بادامه ز نغزی
همه تن دل چو بادام دو مغزی
میانی یافتم کز ساق تا روی
دو عالم را گره بسته به یک موی
چو خوزستانی اندر چشم موری
مگر آیینه را آن هم به مستی
مگر با زلف خود وآن هم به بازی
بسی شیرین تر از نامش دهانش
اگر چه فتنه عالم شد آن ماه
چو عالم فتنه شد بر صورت شاه
چو مه را دل به رفتن تیز کردم
رونده ماه را بر پشت شب رنگ
فرستادم به چندین رنگ و نیرنگ
من این جا مدتی رنجور ماندم
بدین عذر از رکابش دور ماندم
کنون دانم که آن سختی کشیده
شه از دل دادگی در بر گرفتش
بر او بسیار بسیار آفرین کرد
ملک نیز آن چه در ره دید یک سر
یکایک باز گفت از خیر و از شر
حقیقت گشتشان کآن مرغ دم ساز
به اقصای مداین کرده پرواز
قرار آن شد که دیگر باره شاپور
چو پروانه شود دنبال آن نور
ریاحین را به بستان آورد باز