بخش ۳۹ - افسانه گفتن خسرو و شیرین و شاپور و دختران
نظامی گنجویفروزنده شبی روشن تر از روز
جهان روشن به مهتاب شب افروز
شبی باد مسیحا در دماغش
نه آن بادی که بنشاند چراغش
ز تاریکی در آن شب یک نشان بود
که آب زندگی در وی نهان بود
سوادی نه بر آن شب گون عماری
جز آن عصمت که باشد پرده داری
صبا گرد از جبین جان زدوده
ستاره صبح را دندان نموده
شبی بود از در مقصود جویی
مراد آن شب ز مادر زاد گویی
ازین سو زهره در گوهر گسستن
وز آن سو مه به مروارید بستن
زمین در مشک پیمودن به خروار
هوا در غالیه سودن صدف وار
