بخش ۶۱ - تعزیتنامهٔ خسرو به شیرین به افسوس - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۶۱ - تعزیتنامهٔ خسرو به شیرین به افسوس
نظامی گنجویسراینده چنین افکند بنیاد
که چون در عشق شیرین مرد فرهاد
دل شیرین به درد آمد ز داغش
که مرغی نازنین گم شد ز باغش
بر آن آزاد سرو جوی بار ی
بسی بگریست چون ابر بهاری
به رسم مهترانش حله بر بست
به خاکش داد و آمد باد در دست
ز خاکش گنبد ی عالی برافراخت
وز آن گنبد زیارت خانه ای ساخت
خبر دادند خسرو را چپ و راست
که از ره زحمت آن خار برخاست
پشیمان گشت شاه از کرده خویش
وز آن آزار گشت آزرده خویش
در اندیشید و بود اندیشه را جای
که باد افراه را چون دارد او پای
کسی کاو با کسی بد ساز گردد
بدو روزی همان بد باز گردد
در این غم روز و شب اندیشه می کرد
وزین اندیشه هم روزی قفا خورد
دبیر خاص را نزدیک خود خواند
که بر کاغذ جواهر داند افشاند
به شیرین نامه شیرین نوشتن
نخستین پیکر آن نقش دل بند
که روشن چشم از او گشت آفرینش
فلک را کرده گردان بر سر خاک
زمین را جای گردش گاه افلاک
پس از نام خدا و نام پاکان
که شاه نیکوان شیرین دل بند
که خوانندش شکرخایان شکرخند
به ماتم نوبتی زد بر سر خاک
ز سنبل کرد بر گل مشک بیزی
دو تا کرد از غمش سرو روان را
به نیلوفر بدل کرد ارغوان را
سمن را از بنفشه طرف بربست
رطب ها را به زخم استخوان خست
به لاله تخته گل را تراشید
به لؤلؤ گوشه مه را خراشید
ز رخ برقع ز گیسو بند بگشاد
جهان را سوخت از فریاد کردن
به زاری دوستان را یاد کردن
چنین آید ز یاران شرط یاری
بر آن حمال کوه افکن ببخشود
به سر زانوبه زانو کوه پیمود
غریبی کشته بیش ارزد فغانی
جهان گو تا بر او گرید جهانی
بدین سان عاشقی در غم بمیرد
چون او باد آن که زو عبرت نگیرد
حساب از کار او دور است ما را
دل از بهر تو رنجور است ما را
چو دانم سخت رنجیدی ز مرگش
که مرد و هم نمی گویی به ترکش
چرا بایستش اول کشتن از درد
چو کشتی چند خواهی اندهش خورد
غمش می خور که خونش هم تو خوردی
عزیزش کن که خوارش هم تو کردی
از او خاکی تری کس را نبینی
چو خاک ار صد جگر داری به دستی
ولیکن چون ندارد گریه سودی
چه باید بی کباب انگیخت دودی
به غم خوردن نکردی هیچ تقصیر
چه شاید کرد با تاراج تقدیر
تو روزی او ستاره ای دل افروز
فرومیرد ستاره چون شود روز
تو صبحی او چراغ ار دل پذیرد
چراغ آن به که پیش از صبح میرد
تو هستی شمع و او پروانه مست
چو شمع آید رود پروانه از دست
تو باغی و او گیاهی کز تو خیزد
گیاه آن به که هم در باغ ریزد
تو آتش طبعی او عود بلا کش
و گر شد قطره ای آب از سبو یت
بسا دجله که سر دارد به جویت
چو ماند بدر گو بشکن هلالی
چو خوبی هست ازو کم گیر خالی
اگر فرهاد شد شیرین بماناد
چه باک از زرد گل نسرین بماناد
نویسنده چو از نامه بپرداخت
زمین بوسید و پیش خسرو انداخت
به قاصد داد خسرو نامه را زود
ستد قاصد ببرد آن جا که فرمود
چو شیرین دید کآمد نامه شاه
رخ از شادی فروزان کرد چون ماه
سه جا بوسید و مهر نامه برداشت
وز او یک حرف را ناخوانده نگذاشت
جگر ها دید مشک اندود کرده
قصب هایی در او پیچیده صد مار
رطب هایی در او پوشیده صد خار
همه مقراضه های پرنیان پوش
همه زهر أب های خوش تر از نوش
نه صبر آن که این شربت بنوشد
نه جای آن که از تندی بجوشد
به سختی و به رنج آن رنج و سختی