بخش ۶۶ - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۶۶ - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی
نظامی گنجویملک دانسته بود از رای پر نور
که غم پرداز شیرین است شاپور
به خدمت خواند و کردش خاص درگاه
ز تنهایی مگر تنگ آید آن ماه
چو تنها ماند ماه سرو بالا
فشاند از نرگسان لؤلؤی لالا
به تنگ آمد شبی از تنگ حالی
که بود آن شب بر او مانند سالی
شبی تیره چو کوهی زاغ بر سر
گران جنبش چو زاغی کوه بر پر
شبی دم سرد چون دل های بی سوز
برات آورده از شب های بی روز
کشیده در عقابین سیاهی
پر و منقار مرغ صبح گاهی
دهل زن را زده بر دست ها مار
کواکب را شده در پای ها خار
فتاده پاسبان را چوبک از دست
جرس جنبان خراب و پاسبان مست
زناشویی به هم خورشید و مه را
رحم بسته به زادن صبح گه را
گرفته آسمان را شب در آغوش
شده خورشید را مشرق فراموش
جنوبی طالعان را بیضه در آب
شمالی پیکران را دیده در خواب
زمین در سر کشیده چتر شاهی
فرو آسوده یک سر مرغ و ماهی
سواد شب که برد از دیده ها نور
بنات النعش را کرده ز هم دور
ز تاریکی جهان را بند بر پای
فلک چون قطب حیران مانده بر جای
جهان از آفرینش بی خبر بود
مگر کآن شب جهان جای دگر بود
سر افکنده فلک دریا صفت پیش
ز دامن در فشانده بر سر خویش
به در-دزدی ستاره کرده تدبیر
فرو افتاده ناگه در خم قیر
مجره بر فلک چون کاه بر راه
فلک در زیر او چون آب در کاه
ثریا چون کفی جو بد به تقدیر
که گرداند به کف هندو زنی پیر
نه موبد را زبان زند خوانی
چو واقع بود طایر پر فکنده
به هر گام از برای نور باشی
ستاده زنگی یی با دور باشی
شنیدم گر به شب دیوی زند راه
خروس خانه بردارد علی الله
چه شب بود آن که با صد دیو چون قیر
دل شیرین در آن شب خیره مانده
چراغش چون دل شب تیره مانده
ز بیماری دل شیرین چنان تنگ
که می کرد از ملالت با جهان جنگ
خوش است این داستان در شان بیمار
که شب باشد هلاک جان بیمار
زبان بگشاد و می گفت ای زمانه
شب است این یا بلایی جاودانه
چه جای شب سیه ماری است گویی
چو زنگی آدمی خواری است گویی
از آن گریان شدم کاین زنگی تار
چو زنگی خود نمی خندد یکی بار
که امشب چون دگر شب ها نگردی
نه زین ظلمت همی یابم امانی
مرا بنگر چه غمگین داری ای شب
ندارم دین اگر دین داری ای شب
شبا امشب جوان مردی بیاموز
مرا یا زود کش یا زود شو روز
چرا بر جای ماندی چون سیه میغ
بر آتش می روی یا بر سر تیغ
دهل زن را گرفتم دست بستند
نه آخر پای پروین را شکستند
من آن شمعم که در شب زنده داری
همه شب می کنم چون شمع زاری
چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش
که باشد شمع وقت سوختن خوش
گره بین بر سرم چرخ کهن را
بباید خواند و خندید این سخن را
بخوان ای مرغ اگر داری زبانی
بخند ای صبح اگر داری دهانی
اگر کافر نه ای ای مرغ شبگیر
و گر آتش نه ای ای صبح روشن
چرا نآیی برون بی سنگ و آهن
در این غم بد دل پروانه وارش
نکو ملکی است ملک صبح گاهی
در آن کشور بیابی هر چه خواهی
کسی کاو بر حصار گنج ره یافت
گشایش در کلید صبح گه یافت
غرض ها را حصار آنجا گشایند
کلید آنجا ست کار آنجا گشایند
در آن ساعت که باشد نشو جان ها
زبان هر که او باشد برومند
اگر مرغ زبان تسبیح خوان است
چه تسبیح آرد آن کاو بی زبان است
در آن حضرت که آن تسبیح خوانند
چو شیرین کیمیای صبح دریافت
از آن سیماب کاری روی بر تافت
شکیباییش مرغان را پر افشاند
خروس الصبر مفتاح الفرج خواند
شبستان را به روی خویشتن رفت
به زاری با خدای خویشتن گفت
چو روزم بر جهان پیروز گردان
شبی دارم سیاه از صبح نومید
درین شب رو سپیدم کن چو خورشید
بر این غم چون نشاطم چیر گردان
خلاصی ده مرا چون لعل از این سنگ
به بالین غریبان بر سر راه
به تسلیم اسیران در بن چاه
بدان حجت که دل را بنده دارد
بدان آیت که جان را زنده دارد
به محتاجان در بر خلق بسته
به مجروحان خون بر خون نشسته
به دور افتادگان از خان و مان ها
به واپس ماندگان از کاروان ها
به وردی کز نوآموزی بر آید
به نوری کز خلایق در حجاب است
به انعامی که بیرون از حساب است
به تصدیقی که دارد راهب دیر
به توفیقی که بخشد واهب خیر
به هر طاعت که نزدیکت صواب است
به هر دعوت که پیشت مستجاب است
به آن آه پسین کز عرش پیش است
بدان نام مهین کز شرح بیش است
وزین غرق آب غم بیرونم آور
شود هر یک تو را تسبیح خوانی
هنوز از بی زبانی خفته باشم
ز صد شکرت یکی ناگفته باشم
تو آن هستی که با تو کیستی نیست
تویی هست آن دگر جز نیستی نیست
فلک را داده بر در قهرمانی
به درگاه تو در امید و در بیم
نشاید راه بردن جز به تسلیم
فلک بر بستی و دوران گشادی
جهان و جان و روزی هر سه دادی
اگر روزی دهی ور جان ستانی
تو دانی هر چه خواهی کن تو دانی
به توفیق توام زین گونه بر پای
برین توفیق توفیقی برافزای
چو حکمی راند خواهی یا قضایی
به تسلیم آفرین در من رضایی
اگر چه هر قضایی کآن تو رانی
مده رنجی که من طاقت ندارم
ز من ناید به واجب هیچ کاری
گر از من ناید آید از تو باری
به انعام خودم دل خوش کن این بار
که انعام تو بر من هست بسیار
ز تو چون پوشم این راز نهانی
و گر پوشم تو خود پوشیده دانی
چو خواهش کرد بسیار از دل پاک
چو آب چشم خود غلتید بر خاک
فراخی دادش ایزد در دل تنگ
کلیدش را بر آورد آهن از سنگ
جوان شد گل بن دولت دیگر بار
دلش را چون فلک زیر و زبر کرد