بخش ۷۸ - بازگشتن خسرو از قصر شیرین
نظامی گنجویشباهنگام کاهوی ختن گرد
ز ناف مشک خود خور را رسن کرد
هزار آهوبره لب ها پر از شیر
بر این سبزه شدند آرامگه گیر
ملک چون آهو ی نافه دریده
عتاب یار آهو چشم دیده
ز هر سو قطره های برف و باران
شده بارنده چون ابر بهاران
ز هیبت کوه چون گل می گدازید
ز برف ارزیز بر دل می گدازید
به زیر خسرو از برف درم ریز
نقاب نقره بسته خنگ شبدیز
زبانش موی شد وز هیچ رویی
به مشگین موی در نگرفت مویی
بسی نالید تا رحمت کند یار
به صد فرصت نشد یک نکته بر کار
نفیر ش گرچه هر دم تیزتر بود
جوابش هر زمان خون ریزتر بود
چو پاسی از شب دیجور بگذشت
از آن در شاه دل رنجور بگذشت
فرس می راند چون بیمار خیز ان
ز دیده بر فرس خوناب ریزان
سر از پس مانده می شد با دل ریش
رهی بی خویشتن بگرفته در پیش
نه پای آنکه راند اسب را تیز
نه دست آن که برد پای شبدیز
سرشک و آه را ره توشه بسته
ز مروارید بر گل خوشه بسته
درین حسرت که آوخ گر درین راه
پدیدار آمدی یا کوه یا چاه
بماندی رختم این جا جاوادانه
گهی می زد ز تندی دست بر دست
گهی دستارچه بر دیده می بست
دلش می سوخت از گرمی چو خورشید
درید ابر سیاه از سبز گلشن
نه از دل در جهان نظاره می کرد
بجای جامه دل را پاره می کرد
به آسایش نمودن سر نمی داشت
سر از زانوی حسرت برنمی داشت
ندیم و حاجب و جاندار و دستور
همه رفتند و خسرو ماند و شاپور
به صنعت هر دم آن استاد نقاش
بر او نقش طرب بستی که خوش باش
به رویش در بخندیدی چو مهتاب
دلش دادی که شیرین مهربان ست
بدین تلخی مبین کش در زبان ست
رطب دانی که سر با خار دارد
مکن سودا که شیرین خشم ریزد
ز شیرینی بجز صفرا چه خیزد
که شیرینی به گرمی هست مشهور
ملک چون جای خالی دید از اغیار
که دیدی تا چه رفت امروز با من
چه کرد آن شوخ عالم سوز با من
چه بی شرمی نمود آن ناخدا ترس
چو زن گفتی کجا شرم و کجا ترس
به استغفار چون سرو ایستادم
به دهره سرو بن را شاخ می زد
نه ز آن سرما نوازش گرم گشتش
نه دل ز آن سخت رویی نرم گشتش
زبانش سر به سر تیر و تبر بود
یکایک عذرش از جرمش بتر بود
بلی تیزی نماید یار با یار
نه تا این حد که باشد خار با خار
و گر سحر بابل هندو ست خالش
ز بس سردی که چون یخ شد سرشتم
فسون هر دو را بر یخ نوشتم
غمش را کز شکیبایی فزون ست
من غمخواره می دانم که چون ست
چه خواهش کان نکردم دوش با او
نپذرفت و جدا شد هوش با او
سخن های خوش از هر رسم و راهی
اگر چه وصل شیرین بی نمک نیست
وزو شیرین تری زیر فلک نیست
به زیر پای پیلان در شدن پست
به از پیش خسیسان داشتن دست
به آب اندر شدن غرقه چو ماهی
از آن به کز وزغ زنهار خواهی
به ناخن سنگ بر کندن ز کهسار
به از حاجت به نزد ناسزاوار
کسی کاو خاک جوید خاک یابد
چرا در سنگ ریزه کان کنم کان
چو بی روغن چراغی جان کنم جان
چه باید ملک جان دادن به شوخی
مرا چون من کسی باید بناموس
نخستین خاک را بوسید شاپور
پس آنگه زد بر آتش آب کافور
کز این تندی نباید تیز بودن
جوانمردی ست عذرانگیز بودن
اگر گرمست شیرین هست معذور
که شیرینی به گرمی هست مشهور
نه شیرین خود همه خرما دهانی
ندارد لقمه ای بی استخوانی
گرت سر گردد از صفرای شیرین
ز سر بیرون مکن سودای شیرین
مگر شیرین از آن صفرا خبر داشت
که چندان سرکه در زیر شکر داشت
چو شیرینی و ترشی هست در کار
از این صفرا و سودا دست مگذار
عجب ناید ز خوبان زود سیری
چنان که ز سگ سگی وز شیر شیری
شبه با در بود عادت چنین است
به جور از نیکوان نتوان بریدن
همه خوبان چنین باشند بدخوی
عروسی کی بود بی رنگ و بی بوی
کدامین گل بود بی زحمت خار
کدامین خط بود بی زخم پرگار
ز خوبان توسنی رسم قدیم ست
چو مار آبی بود زخمش سلیم ست
رهایی خواهی از سیلاب اندوه
قدم بر جای باید بود چون کوه
گر از هر باد چون کاهی بلرزی
به ار کامت به ناکامی برآید
که بوی عنبر از خامی برآید
بر آن مه ترکتازی کرد نتوان
که بر مه دست یازی کرد نتوان
زن ست آخر در اندر بند و مشتاب
که از روزن فرود آید چو مهتاب
مگر ماه و زن از یک فن در آیند
که چون دربندی از روزن در آیند
چه پنداری که او زین غصه دور ست
نه دورست او ولی دانم صبور ست
گر از کوه جفا سنگی در افتد
ترا بر سایه او را بر سر افتد
و گر خاری ز وحشت حاصل آید
ترا بر دامن او را بر دل آید
یک امشب ار صبوری کرد باید
شب آبستن بود تا خود چه زاید
ندارد جاودان طالع یکی خوی
به هر نازی که بر دولت کند بخت
هر آن رایض که او توسن کند رام
که بر وی هرکه را خواهد نشاند
به صبر از بند گردد مرد رسته
بخندد صبح چون شب تار گردد
امید م هست کاین سختی سرآید
بدین وعده ملک را شاد می کرد
خرابی را به رفق آباد می کرد
ز دولت بر رخ شه خال می زد
چو اختر می گذشت او فال می زد
بخش ۷۸ - بازگشتن خسرو از قصر شیرین - نظامی گنجوی | ناهید