بخش ۷ - حکایت پنج - امیرمعزی
نظامی عروضیدر سنه عشر و خمسمایة پادشاه اسلام سنجر بن ملکشاه اطال الله بقایه و ادام الی المعالی ارتقایه به حد طوس به دشت تروق بهار داد و دو ماه آنجا مقام کرد
و من از هری بر سبیل انتجاع بدان حضرت پیوستم و نداشتم از برگ و تجمل هیچ
قصیده ای بگفتم و به نزدیک امیر الشعراء معزی رفتم و افتتاح از او کردم و شعر من بدید و از چند نوع مرا برسخت به مراد او آمدم بزرگیها فرمود و مهتریها واجب داشت
روزی پیش او از روزگار استزادتی همی نمودم و گله همی کردم
مرا دل داد و گفت تو در این علم رنج برده ای و تمام حاصل کرده ای آن را هر آینه اثری باشد و حال من هم چنین بود و هرگز هیچ شعری نیک ضایع نمانده است و تو در این صناعت حظی داری و سخت هموار و عذب است و روی در ترقی دارد باش تا ببینی که از این علم نیکوییها بینی و اگر روزگار در ابتدا مضایقتی نماید در ثانی الحال کار بمراد تو گردد
و پدر من امیر الشعراء برهانی رحمه الله در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به عالم بقا تحویل کرد و در آن قطعه که سخت معروف است مرا به سلطان ملکشاه سپرد در این بیت
