شمارهٔ ۳۵۶
نورس دماوندیز آب رو تا دیده و دل را توانگر ساختم
پای تخت از افسر شاهی چو گوهر ساختم
تا سبک روحی سپارم شد چو نور آفتاب
با علم افراشتم عالم مسخر ساختم
چیده ام دامان همت از بساط هر دو کون
بهر پرواز این دو عالم را دو شهپر ساختم
گل کند هر دم شکست شاخ از من چون نبات
قند خود را در نظر ها تا مکرر ساختم
باعث قطع تعلق گشت اسبابش مرا
عاقبت از حلقه ی زنجیر خنجر ساختم
آنقدر ها چیدم از دل دستگاه اشک و آه
تا ز دود آه چرخ از اشک اختر ساختم
در نظر بازی ز روی گرم چون هندوی خال
مردمک بر آتش لعلش سمندر ساختم
آفتابم در نفس چون صبح صورت بسته است
در دمی آیینه من هم چون سکندر ساختم
سیر چشمی شد نصیب از نعمت الوان مرا
همچو مژگان قالب از خون جگر تر ساختم
در دل دریا مرا گرداب شد باد مراد
