بخش ۸ - ذکر شهادت حضرت شاهزاده علی اکبر - نیر تبریزی | ناهیدبخش ۸ - ذکر شهادت حضرت شاهزاده علی اکبر
نیر تبریزیدور چون بر آل پیغمبر رسید
اولین جام بلا اکبر چشید
اکبر آن آیینه رخسار جد
هیجده ساله جوان سرو قد
در منای طف ذبیح بی بدا
ذبح اسماعیل را کبش فدا
برده در حسن از مه کنعان گرو
قصه هابیل و یحیی کرده نو
دید چون خصمان گروه اندر گروه
مانده بی یاور شه حیدر شکوه
با ادب بوسید پای شاه را
روشنایی بخش مهر و ماه را
کای زمام امر کن در دست تو
هستی عالم طفیل هست تو
رخصتم ده تا وداع جان کنم
جان در این قربانکده قربان کنم
چند باید دید یاران غرق خون
خاک غم بر فرق این عیش زبون
چند باید زیست بی روی مهان
زندگی ننگست زین پس در جهان
که کنم این جان بلا گردان تو
بی تو ما را زندگی بی حاصل است
که حیات کشور تن با دل است
تو همی مان که دل عالم تویی
دارم اندر سر هوای وصل دوست
وصل جانان گرچه عود و آتش است
وقت آن آمد که ترک جان کنم
ساز و برگ جنگ پوشاندش ببر
کرد دستارش دو شقه از دو سو
بوسه ها دادش چو قربانی بر او
گفت بشتاب ای ذبیح کوی عشق
تا خوری آب حیات از جوی عشق
حکم یزدان آن دو را زان زنده خواست
کاین قبا آید به بالای تو راست
زانکه بهر این شرف فرد مجید
رو به خیمه خواهران بدورد کن
مادر از دیدار خود خوشنود کن
دیده می بوس اصغر مغموم را
گفت نالان کی بلاکش بانوان
هین فراز آیید بدرودم کنید
سوی قربانگه روان زودم کنید
وقت بس دیر است و ترسم از بدا
خود بدور شمع من پروانه کن
که دگر زین پس نخواهی دیدنم
کاین وداع یوسف و راحیل نیست
هاجر و بدرود اسماعیل نیست
برد یوسف سوی خود راحیل را
وقت دیر است و مرا از جان ملال
مادرا کن شیر خود بر من حلال
که بود این واپسین دیدار من
خواست چون رفتن به میدان وغا
در حرم شور قیامت شد به پا
خواهران و عمه گان و مادرش
راست بر اوج فلک شور از عراق
گفت لیلی کای فدایت جان من
خوش خرامان می روی آزاد رو
کن سفید این روی من نزد بتول
صد چنین در بودم اندر گنج بار
آری آری عشق از این سرکش تر است
داند آن کو شور عشقش بر سر است
شاه عشق آنجا که با فر بگذرد
مادران از صد چو اکبر بگذرد
عشق را همسایه و پیوند نیست
اهل مال و خانه و فرزند نیست
خلوت وصلی که منزلگاه اوست
اندر آن خلوت نبیند غیر دوست
شبه پیغمبر چو زد پا در رکاب
بال و پر گشود چون رفرف عقاب
از حرم بر شد سوی معراج عشق
بر سر از شور شهادت تاج عشق
خاک و خون قوسین او ادنای او
گفت شاه دین به زاری کای اله
باش بر این قوم کافر دل گواه
خلق و خوی و منطق آن پاک رای
جمع در وی همچو اندر مصحف آی
هر که را بود اشتیاق روی او
روی ازین آیینه کردی سوی او
آری آری چون رود گل در حجاب
بوی گل را از که جویند از گلاب
آن که گم شد یوسف سیمین تنش
بوی او در یابد از پیراهنش
زان سپس با پور سعد بدنژاد
گفت با بیغاره آن سالار راد
حق کنادت قطع پیوند ای جهول
شاهزاده شد به میدانگه روان
شبه وی در خلق و خلق و منطقم
خودنمایی کرده در وی ذوالجلال
باب من باشد حسین آن شاه عشق
که نموده عاشقان را راه عشق
جرعه ای نوشیده از جام الست
شسته جز ساقی دو دست از هر چه هست
عشق صهبا و شهادت جام اوست
در ره حق تشنه کامی کام اوست
هشته ایزد دست خود بر فرق او
وین عجب تر که خود او دست حق است
فرق دست از فرق جهل مطلق است
تیغ من باشد سلیل ذوالفقار
جان وقای نفس ثار الله کنم
این بگفت و صارم جوشن شکاف
با لب تشنه برآهخت از غلاف
سبط حیدر اندر آن پیکار کرد
بس که آن شیر دلاور یک تنه
زد یلان را میسره بر میمنه
پر دلان را شد دل اندر سینه خون
لخت لخت از چشم جوشن شد برون
آمدم نک سویت ای دریای جود
صبرم از پا دستگیرا دستگیر
شه زبان او گرفت اندر دهان
گوهری در درج لعل آمد نهان
تر نکرده کام از او ماه عرب
ماهی از دریا برآمد خشک لب
گفت گریان ای عجب خاکم بسر
کام تو باشد ز من خوشیده تر
آب در دریا و ماهی تشنه کام
تشنگان را آب خوش بادا حرام
نی که دل خون باد دریا را چو نیل
بی تو ای ساقی کوثر را سلیل
شاه جم شوکت گرفت اندر برش
شد ز آب هفت دریا شسته دست
سوی بزم رزمگه سرشار و مست
لطمه بر دریای لشگرگه فکند
گر نه خون باریدی از پی میغ او
چند باید بست بر خود طوق ننگ
عارتان باد ای یلان کارزار
که شود مغلوب یک تن صدهزار
عرصه را بر این جوان دارید تنگ
آهوی دشت حرم زان دار و گیر
چون هما پر بست از پیکان تیر
ارغوان زاری شد آن جسم فکار
عشق را آری چنین باید بهار
حیدرانه گرم جنگ آن شیر مست
منقذ آمد ناگهان تیغی بدست
از قفا با تیغ بران کرد شق
مرغ جان از حبس تن دلگیر شد
چون نهادت بخت بر سر تاج عشق
هان بران رفرف سوی معراج عشق
عشق شمشیری که بر سر میزند
عید قربان است و این کوه منا
ای ذبیح عشق در خون کن شنا
اندرین غمخانه کمتر کن مقام
راغ پر نسرین و سرو و سنبل است
هین بران تا جا در آن بستان کنی
سیر سرو و سنبل و ریحان کنی
همرهان رفتند ماندی باز پس
اکبرا چالاک تر می ران فرس
شد قتیل عشق را چون وقت سوق
دستها بر جید باره کرد طوق
هر فریقی که بر او کردی گذر
می زدندش تیر و تیغ و جانشکر
با زبان لابه آن قربان عشق
رو به خیمه کرد کای سلطان عشق
دور عیش و کامرانی شد تمام
وقت مرگست ای پدر بادت سلام
تا ابد گردم از آن پیمانه مست
جام دیگر بهر تو دارد به دست
شه ز خیمه تاخت باره با شتاب
دید حیران اندر آن صحرا عقاب
برگ زین برگشته بگسسته لجام
دیده روی یوسفی را چون بشیر
با نعیب آورده سوی بوالبشر
شد پدر را سوی یوسف رهنمون
آن بشیر اما میان خاک و خون
با همه آهندلی گریان بر او
چشم جوشن اشک خونین مو به مو
کرده چون اکلیل زیب فرق سر
چهر عالمتاب بنهادش به چهر
شد جهان تار از قران ماه و مهر
گفت کای بالیده سرو سرفراز
چون شد آن بالیدنت در باغ حسن
ای به دل بنهاده مه را داغ حسن
ای به طرف دیده خالی جای تو
خیز تا بینم قد و بالای تو
با تو روشن چشم عالم بین من
این بیابان جای خواب ناز نیست
کایمن از صیاد تیرانداز نیست
خیز تا بیرون از این صحرا رویم
رفتی و بردی ز چشم باب خواب
اکبرا بی تو جهان بادا خراب
ای تو یوسف من تو را یعقوب پیر
من در این وادی گرفتار الم
از شعف چون غنچه خندان شکفت
شاه را بدرود گفت و خواب کرد
زینب از خیمه برآمد با قلق
از جگر نالید کای ماه تمام
بی تو بر من زندگی بادا حرام
وه چه گویم من چه بر لیلی گذشت