بخش ۴۰ - ذکر ورود اهل بیت رسالت به مدینهٔ طیبه
نیر تبریزیچون عروس حجله فیروزه گون
مهد زرین بست بر پشت هیون
شد قطار غم روان سوی حجیز
با دل پر خون و چشم اشکریز
یوسف آل پیمبر با بشیر
گفت کای فرزانه روشن ضمیر
هین به سوی شهر یثرب ران کمیت
ده خبرشان ماجرای اهل بیت
شد روان آن ناعی ناخوش خبر
تا به نزد روضه خیر البشر
گفت نالان کای مقیمان حرم
من رسول زادۀ پیغمبرم
گشته شد سبط رسول عالمین
آفتاب یثرب و بطحا حسین
شد به خون خویش غلطان پیکرش
دست دونان نیزه گردان سرش
بخش ۴۰ - ذکر ورود اهل بیت رسالت به مدینهٔ طیبه - نیر تبریزی | ناهیداهل یثرب را از این ناخوش نوید
ناله بر نه پردۀ گردون رسید
اهل یثرب از صغیر و از کبیر
سر ز پا و پا ز سر نشناختند
سر زنان بیرون چو از مشرق بدور
گلرخان چون هاله گرد قرص ماه
فاش بر گویید بالله حال چیست
این فغان و شور و غوغا بهر کیست
سر زنان گفتند کای زاد بتول
بر نشست از باد کین یکسر ز پا
از سموم افتاد در گلشن حریق
اکبرت چون لاله در خون شد غریق
گشته چون برگ خزان از هم جدا
طی شد از گیتی بساط خوشدلی
اصغر شیرین لب از پستان تیر
خورد خون حلق نازک جای شیر
پر شکسته طایران را کوفیان
این حدیث آمد چو آن مه را به گوش
ناله از دل برکشید و شد ز هوش
چون به هوش آمد گریبان بر درید
کای دریغا شد سیه صبح امید
بیخت گردون خاک عالم بر سرم
با بنات هاشم آن بانوی راد
رو سوی خرگاه آل الله نهاد
از فغان بانوان در خیمه گاه
شد فضا پر ناله ماهی تا به ماه
شد به منبر باز گفتا کای گروه
حمد ایزد را که از لطف جلی
حلق روبه در خور زنجیر نیست
لایق زنجیر او جز شیر نیست
کان بلا را او بود صاحب صلا
پاک یزدانی که چون خلق آفرید
این بلا را غیر ما در خور ندید
کشته شد لب تشنه شاه مشرقین
شد سرش چون کوی مهر تابدار
نیزه گردان گرد هر شهر و دیار
چون نگردد چشم ها از گریه کور
کز جهان منسوخ شد رسم سرور
چشم گردون زین مصیبت خون گریست
خاک نیل و دجله و جیهون گریست
موج بحر از گریه طوفان خیز شد
رعد نالان گشت و سیل انگیز شد
مرغ ازین غم در هوا ماهی در آب
شد درختان زین مصیبت برگ ریز
بادها گردید بر سر خاک بیز
حوریان از وی گریبان چاک کرد
علویان زان گریه در افلاک کرد
چون نگردد پاره دل های جریح
چون نگردد گوش ها کر زین مصاب
چون اسیر ترک در زنجیر و غل
نه گناهی و نه جرم و نه خطا
ایمن الله توصیت کردی رسول
آن چه بر ما رفت از آل یزید
کس نیارستی بر او کردن مزید
کای مدینه هین مکن ما را قبول
از تو ما روزی که بربستیم بار
هم عنان بودیم با اهل و تبار
هم رکابش قاسم و عباس و عون
اکبر آن رعنا جوان گل عذار
اصغر آن نورسته طفل شیرخوار
نه رجالی مانده باقی نی بنین
هم ز ره رفتند آن جمع ملول
شد بر افلاک از زمین شور و نشور
سر برآوردند حوران از قصور
قدسیان اندر فلک گریان همه
سینه ها از تاب دل بریان همه
اشک ریزان خاک بیزان سر به سر
گفت زینب کای رسول پاک دین
سر ز خاک آر اهل بیت خویش بین
یوسفت در چنگ گرگان شد اسیر
من بشیر اویم ای یعقوب پیر
سویت از یوسف نشان آورده ام
من نیارم گفت که چون شد تنش
با تو خواهد گفت خود پیراهنش
زان سپس شد سوی مام بی همال
گفت کای فخر عرب را نور عین
باره ها بر جسم پاکش تاختند
سوختند آن خیمه ها کش تار و پود
شد به بختیهای بی محمل سوار
خوش بخواب ای مادر ناکام من
وان شماتت های خاص و عام شان
وان به مجلس سر برهنه دختران
وان لب دربار و چوب خیزران
دل پر است از شکوه ای مام بتول