شمارهٔ ۱۵۳
واعظ قزوینیبهار ما نفس سرد و چشم گریان است
گل سر سبد سینه داغ جانان است
ز بس که هر طرفم نوگلیست در چشمم
برنگ خواب بهاری نگه پریشان است
شود ز صحبت احباب چشم دل روشن
چراغ غمکده ما صفای یاران است
مبند بر رخ یاران در گشاد جبین
کلید روزی هر خانه پای مهمان است
چه غم ز رزق که در هر خرابه بدنی
تنوره دهن و آسیای دندان است
کریم قیمت توفیق جود اگر داند
قبول کردن احسان جزای احسان است
رهی پی طلب رزق به ز نرمی نیست
برای شیر لب طفل به ز دندان است
هلاک کرد مرا فکر کارهای جهان
بدادم آنکه تواند رسید نسیان است
شفا طلب ز دواها کنند واعظ لیک
شفای ما ز دعاهای دردمندان است
