غزل شمارهٔ ۵۷
هاتف اصفهانیشهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم
خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم
آه که تار و پود آن رفت به باد عاشقی
جامه تقویی که من در همه عمر بافتم
بر دل من ز بس که جا تنگ شد از جداییت
بی تو به دست خویشتن سینه خود شکافتم
از تف آتش غمم صد ره اگر چه تافتی
آینه سان به هیچ سو رو ز تو برنتافتم
یک ره از او نشد مرا کار دل حزین روا
هاتف اگرچه عمرها در ره او شتافتم
