ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او - هاتف اصفهانی | ناهیدترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او
هاتف اصفهانیای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن
دل فدای تو چون تویی دلبر
جان نثار تو چون تویی جانان
دل رهاندن ز دست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان
راه وصل تو راه پرآسیب
درد عشق تو درد بی درمان
بندگانیم جان و دل بر کف
چشم بر حکم و گوش بر فرمان
گر سر صلح داری اینک دل
ور سر جنگ داری اینک جان
دوش از شور عشق و جذبه ی شوق
هر طرف می شتافتم حیران
آخر کار شوق دیدارم
سوی دیر مغان کشید عنان
روشن از نور حق نه از نیران
همه سیمین عذار و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان
عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ریحان
مطرب بذله گوی و خوش الحان
مغ و مغ زاده مؤبد و دستور
شدم آن جا به گوشه ای پنهان
گرچه ناخوانده باشد این مهمان
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر از آن و هم ایمان
—به زبانی که شرح آن نتوان—
—همه حتی الورید و الشریان—
که یکی هست و هیچ نیست جز او
از تو ای دوست نگسلم پیوند
ور به تیغم برند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما صد جان
که نخواهد شد اهل این فرزند
پند آنان دهند خلق —ای کاش—
چه کنم کاوفتاده ام به کمند
گفتم ای جان به دام تو در بند
که اب و ابن و روح قدس نهند
لب شیرین گشود و با من گفت
—وز شکرخند ریخت از لب قند—
پرنیان خوانی و حریر و پرند
ما در این گفت و گو که از یک سو
شد ز ناقوس این ترانه بلند
که یکی هست و هیچ نیست جز او
دوش رفتم به کوی باده فروش
ز آتش عشق دل به جوش و خروش
باده خواران نشسته دوش به دوش
پیر در صدر و می کشان گردش
پاره ای مست و پاره ای مدهوش
دل پر از گفت وگو و لب خاموش
پاسخ آن به این که بادت نوش
درد من بنگر و به درمان کوش
پیر خندان به طنز با من گفت
ای تو را پیر عقل حلقه به گوش
گفت خندان که هین پیاله بگیر
فارغ از رنج عقل و محنت هوش
این حدیثم سروش گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز او
چشم دل باز کن که جان بینی
بر همه اهل آن زمین —به مراد—
آن چه بینی دلت همان خواهد
وآن چه خواهد دلت همان بینی
بر دو کون آستین فشان بینی
وآن چه نادیده چشم آن بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عین الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
یار بی پرده از در و دیوار
در تجلی است یا أولی الأبصار
روز بس روشن و تو در شب تار
چشم بگشا به گلستان و ببین
ز آب بی رنگ صد هزاران رنگ
پا به راه طلب نه و از عشق
بهر این راه توشه ای بردار
تا به جایی رسی که می نرسد
این ره آن زاد راه و آن منزل
ور نه ای مرد راه چون دگران
یار می گوی و پشت سر می خار
از می و جام و مطرب و ساقی
از مغ و دیر و شاهد و زنار
قصد ایشان نهفته اسراری است
که به ایما کنند گاه اظهار
که یکی هست و هیچ نیست جز او