مخاطبهٔ ششم - در بیان توحید حق و کیفیت محب محقق و اخلاص مطلق و صدق موثق
خواجه عبدالله انصاریای عزیز توحید نه همین است که کسی او را یگانه داند توحید آنست که او را یگانه باشد
توحید به عرف عارف صاحب سیر
تخلیص دل از توجه اوست به غیر
رمزی ز مقامات نهایات طیور
گفتم به تو گر فهم کنی منطق طیر
وحدت صفت ذات باکمال اوست و قدرت دلیل عظمت و جلال اوست خواست که تا قدرت خود بیند عالم آفرید و خواست خود را بیند آدم آفرید شعر
خواست تا صورت خود را بنماید معشوق
خیمه در معرکه آب و گل آدم زد
آدم را مظهر آثار و قدرت و حکمت خود ساخت و او را به شرف عقل وعلم و نطق بنواخت تا بآثار قدرت خود تجلی نماید
دل عارف بچیزی تسلی نیابد تجلی حق ناگاه آید اما بر دل آگاه آید
آری چون دوست متجلی میشود بساط از اغیار خالی می شود چون محبوب عیان گردد محب بدل و جان نگران گردد
آنجا که کار محبت بسامان بود چه جای حور و غلمان بود چون حق بتونازلست چه جای این منازلست این کار هدایت است تا با که عنایتست آنکه از معرفت حق دور است نه آدمی بلکه ستور است روز را چه گناه اگر شب پره کور است جاییکه نور شعله افروزد خرمن ظلمت را پاک سوزد چون روز به جلوه درآید هنگامه شب را باطل نماید
