بخش ۱۰۷
خواجه عبدالله انصاریپیر طریقت گوید آه از دوستی که همه گرد بلا انگیزد آب چشمه چشم ریزد آتشی است که جان و دل سوزد معلمی است که همه بلا وجور آموزد از کشتن عاشقان همواره دست در خون دارد چون حجره از کوی عافیت بیرون دارد هر جا که نزول کند جان به پذیرایی خواهد تا عافیت در سر بلا شود و فراغت در سر شغل رود
الهی در سر گریستنی دارم دراز ندانم از حسرت گریم یا از ناز گریستن از حسرت بهره یتیم است و گریستن شمع بهره ناز از ناز گریستن چون بود این قصه ای دراز
ای یار مهربان بارم ده تا قصه درد خود بتو پردازم یک نظر در من نگر تا دو گیتی به آب اندازم عزت قدم از انواع کرم راهی ساخته که ناپیداست و رهی را اول قصدی غیبی دهد تا از جهانش باز برد پس نوری روشن دهد تا از جهانیانش باز برد پس کششی نزدیک دهد تا از آب و گل باز برد چون فرو شود آنگاه وصال فرد را شاید
جوینده تو همچو تو فردی باید
آزاد ز هر علت و دردی باید
زان می نرسد به وصل تو هیچ کسی
کاندر خور غمهای تو مردی باید
