شمارهٔ ۲۴۷
خواجه عبدالله انصاریالهی دانی که من به خود به این ورزم و نه بکفایت خود شمع هدایت افروزم از من چه آید و از کردار من چه گشاید طاعت من به توفیق تو خدمت بهدایت تو توبه من برعایت تو شکرمن با نعام تو ذکر من بالهام تو همه تویی من کیم اگر فضل تو نباشد من برچه ام
هر که او را دلی و جانی بود
شد بمیدان عاشقی گویش
کشته گشتند عاشقان و هنوز
نشنیده است هیچکس بویش
رحلت عاشقان زهر سویی
هست از قصد دل مگر سویش
