بخش ۱۱ - الفصل
خواجه عبدالله انصاریو گفت صوفی بی خدمت نبود اما تصوف نه خدمت است صوفیان خدمت بنگذارند کی خود بر همه خلق زیادت آرند اما کی می کنند رو نشمارند یعنی عوض و مزد و مکافات بآن طلب نکنند و مایه ایشان چیزی دیگر است در باطن نه در ظاهر و اگرچه بزاز پلاس فروشد بهینه چیز باز خوانند و توانگر گرچه پیراهن کهنه در پوشد درویش نشود و درویش گرچه صد جامه نفیس نیکو عاریتی در پوشد توانگر نشود اما او سزای آنست کش پرستند و فرمان اوست تا حد بندگی کوشند و ظاهر بتلبیس گزارند و بباطن در جهان دیگر می زیند الی آخره
بوالقسم نصر آبادی ٭ گفت جذبة من جذبات الحق تزنی علی عمل الثقلین یک کشیدن که دل تو با او نگرد یعنی به محبت و معرفت و صحبت ترا به از کردار جن و انس و هم وی گفت برین لفظ خیر دارالسلام
و حلاج ٭ گفت با پسر خود در وصیت که چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که ذره از آن مه و به از کردار همه آدمی و بری و پری باشد گفت آن چیست گفت معرفت القصه بوتراب نخشبی ٭ گفت لیس من العبادات شییی انفع من اصلاح خواطر القلوب ان الله لا ینظر الی اعمالکم ولا الی اموالکم و لا الی صورکم و لکن ینظر الی قلوبکم الخبر الاوهی القلب
شیخ الاسلام گفت ابراهیم ادهم ٭ و علی بکار و حذیفه مرعشی وسلم خواص باران یکدیگر بودند با یکدیگر بیعت کردند کی از آن بسر نشود باری شبهت اند کتر و کمتر بود سخت نیکوتر بود
