بخش ۳۲ - عباس بن الشاعر الازدی
خواجه عبدالله انصاریشاگرد ابوالمظفر کرمانشاهی کنیت او ابوالفضل عباس بن الشاعر الازدی یگانه مشایخ شام در وقت خود زبان نیکو و فتوت ظاهر
شیخ الاسلام گفت که من یک تن دیدم کی ویرا دیده سید بوده شیخ بوالقسم بوسلمه باوردی خطیب ٭ و خانه عباس به رمله شام بوده و وی شیخ شام است بوسعید مالینی ٭ حافظ گوید کی بر بالین شیخ عباس بن شاعر بودم و او محتضر بود گفتم چونست حال تو گفت مترددام ندانم کی چون کنم برپای کنم کی بروم و نپایم ترسم که دلیری بود در گستاخی و اگر ایذر بودن اختیار کنم ترسم کی در ازرو و مقصر آیم اگر گویم کی ببر ترسم کی دعوی داری بود و اگر گویم که باز گذار ترسم کی کراهت دیدار بود و صحبت درست نیاید منتظرم تا خود چه گوید و چه کند شیخ بوسعید گوید بیرون آمدم او در وقت برفت و انشد
ولو قنت لی مت سمعا و طاعة ٭ و قلت لداعی الموت اهلا و مرحبا شیخ الاسلام گفت که مالک دینار محتضر بود گفت الهی دانی که زندگانیم نه جوی کندن را می بایست و آن آن وقت بود که جویها می کندند در بصره کی در بصره جویها بسیارست پس گفت اربگذاری ترازیم وار ببری بتو آیم در وقت برفت ان صلواتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین
شیخ الاسلام گفت که این قوم یعنی دوستان او ور ازیند و باوزیند و اور امیرند و باو خیزند کی منافق و همه خلق آنرا زیند تا خورند و خود را زیند و مومن و دوستان او آنرا خورند تازیند و باوزیند و او رازیند والله اعلم
