بخش ۳۵ - فی مناجاته
خواجه عبدالله انصاریکوه آتش می بینیم زده دریک نفس یا فریادرسی یا رفتم ای فریادرس
بقعر دریا رسیدم بیک نفس یا تو گوی که برای یا نه دیگر نیست کس نفس را فرا نیافته از پیش و پس و آن نفس نیست گشته و بس وله
سفن الوجه التی بصرتم
فی الهوی غرقها بحر الوجود
وطف العارف مرتاحا علی
لوح ما عاینه موج الشهود
٭٭٭٭
تحیرت فیک خذ بیدی
یا دلیلا لمن تحیر فیکا
٭٭٭٭
نادیت فی بحر الهوی
من اخذ به بید الغریق
شیخ الاسلام گفت سبحان الله نه جهانی بود پرحیز و پرمکس و آن همه نیست شد در یک نفس عارف در مقام بداشته و بروز و زمان افتاده این جوانمرد ار سخن گوید مسرف گردد وار خاموش ایستد مشرک گردد و ارشاد بود مدعی بود و اگر بگردد منافق گردد وار نیارد در تفرقت افتد و ارشاد بود از خود نشان دهد
