شمارهٔ ۶
ابوالحسن فراهانیای سیدی که نور سیادت ز روی تو
رخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
طفلان شوخ چشم معانی خاطرت
عریان چو سوی صفحه شتابند بی حجاب
ناموس دودمان سخن چون که کلک تست
بافد برویشان ز نقش عنبرین نقاب
لفظی که فیض طبع تو معنی درو نریخت
نزد خرد شکسته سفالی یست بی شراب
تبخاله جوشد از لب نازک دلان فکر
در عهد تو گر از قدح گل خورند آب
دارد شکسته تر ز دل من نوابکی
گر خود همه خطاست بگوشت شود صواب
طبعم که گاه نغمه طرازی بزم فکر
شرمنده تر ز تار گسسته است در رباب
روشن دل تو کس به هزار آب و تاب ساخت
معمار کن زخشت و گل صبح و آفتاب
گویند تیره شد زدم دود مشربم
زآن گونه کافتاب ز گستاخی سحاب
انکار خود نمی کنم اما ز حضرتت
دارم سوال کی زکرم لطف کن جواب
