شمارهٔ ۱۰۷ - ادیب الممالک فراهانی | ناهیدبرآمد بامدادان مهر روشن
به پهنای فلک گسترد دامن
چو ترکی آتشین رخ بر نشسته
فراز صحن دیبای ملون
برآمد آفتاب از چرخ گردون
چنان آتش که می بجهد ز آهن
کواکب جملگی گشتند مستور
ز شرم طلعت خورشید روشن
بسان خرمنی سیمین که ناگاه
فتد آتش در آن سیمینه خرمن
دریچه صبح را روزن گشودند
سر خورشید بیرون شد ز روزن
تو پنداری بترکستان مشرق
برون آمد همی از چاه بیژن
پی تاراج گردون مهر تابان
تن از زر ساخت اما دل ز آهن
تو گویی بر امین فرزند هارون
یکی همچون زنی هر هفت کرده
چو سیمین جوشنی کز حلقهایش
درفتد چین بر آن سیمینه جوشن
روان مرغابیان دردا من جوی
خرامان سروکان بر طرف گلشن
نگون شد لاله اندر شاخ گویی
و یا بر دم استر بسته شاپور
دریده ناف ابر از دشنه باد
بریده دست باد از خنجر بید
چو در کف گیرد آن تیع شرربار
بود با صدهزاران خصم چونان
بگنجش کمتر از یکحبه قارون
فکنده ظلم را از طاق گردون
چنان کاشکسته او را دست و گردن
تو گویی در فکنده دست یزدان
ز امر حق تعالی در چنین روز
چو موسی در میان مصر و مدین
خطاب آمد ز یزدان کی پیمبر
مترس از بغض و کید و کین دشمن
خدایت سازد از هر فتنه ایمن
دلیل لیل الیل را در این روز
پیمبر ز امر یزدان شد پیاده
صنا دید عرب را خواند یکسر
علی مولاه گفت آن شاه ذوالمن
در آن ساعت غریو از خلق برخاست
یکی را خار محنت شد بستخوان
یکی را خون همی جوشید در تن
ولیکن امر یزدان را بناچار
ای آن کز بیم شمشیرت در آجام
ز درگاهت سلیمانی است سلمان
ایا شهزاده با صدق و ایمان
تو گردونی و خورشیدت چو افسر
تو خورشیدی و گردونت چو توسن
چو تازی اسب دریا کمتر از خاک
چو یازی تیغ مردان کمتر از زن
کجا بیم تو آنجا زندگی سخت
تویی حاکم تویی عالم بهر کار
تویی دانا تویی بینا بهر فن
ز دانش روح داری از هنر تن
سنانت یافت شکل بابزن زانک
خداوندان به درگاه تو چاکر
که از وی چشم دانش گشته روشن
هم از خاقانی شروانی است این
که بد چون مادر یحیی سترون
الا تا فرودین ماه است و اردی
فلک فرسوده کن از زخم شمشیر
زمین آسوده کن وز کید ایمن
مبادت خوابگه جز در صف باغ
بر احبابت ببارد نعمت از چرخ
چو بر اصحاب موسی سلوی و من