شمارهٔ ۲۹
ادیب الممالک فراهانیشنیده ام که ازین خطه دیر گاهی علم
سفر گزید و سبک رخت عافیت بربست
گسست رشته پیوند خود ز مشرقیان
به باختر شد و با اهل غرب در پیوست
ز شمع چهره وی بزم غیر روشن شد
چنانکه در غم وی پشت راستان بشکست
خدا یگانا شاها ز درد بی هنری
چنان شدند بزرگان شرق تیره و پست
که کش از ایشان گفتار راست نشنودی
کجا نیوشد گفتار گوش مردم مست
سپس شدند به درگاه کردگار بزرگ
به آه و ناله مگر چاره ای کنند بدست
ز کردگار جهانبان ترا رسید الهام
که در کمان بری آن تیر کو گذشته ز شست
تو نیز ای هنری شه نکو جدا کردی
ز لاله خار وز در خاره وز شهد گبست
چو باب علم گشودی تو بسته شد در جهل
چو باد پیش سلیمان وزید پشه بجست
دو کار کردی الحق کز این دو کار شگرف
دوباره صید سعادت فتادت اندر شست
