شمارهٔ ۱۵ - آیین نصیری - ادیب الممالک فراهانی | ناهیدشمارهٔ ۱۵ - آیین نصیری
ادیب الممالک فراهانیابتدا هست یار و آخر نیز
حکم خاوندگار حی عزیز
آنچه بنوشته اندرین ورق است
شرط و اصل شدن باهل حق است
اهل حق را درین دوازده ماه
ده و دو خدمت است بی اکراه
هر که در راه حق نیاز برد
رو بدرگاه کارساز برد
تاج دولت بسر نهد او را
صد برابر عوض دهد او را
تو برو فیض دست خویش بپاش
کار با دین کس نداشته باش
که همه بندگان او باشند
گر بزرگند یا که او باشند
هر که داخل درین طریقت شد
قرض او روزه حقیقت شد
هست در روزه اولین آداب
شست و شوی تن و لباس در آب
پس زمال و طعام و کسوت خویش
دل چو می تن چو کوزه باید کرد
ده بیاران درین سه روزه طعام
از اناث و ذکور و خرد و کبیر
بایدت این سه روزه برد بسر
ز آنکه حق جو همیشه دلشاد است
خانه چون جای حق شد آباد است
خارج از تخت و فوق مسندشان
روید از خاک جای لاله چراغ
هر چه افزون دهد عطا و نیاز
حق مر او را زیاده بخشد باز
که نر و ماده هر یکی ده سیر
آنکه رانده است و هم را ازبار
هر چه این خوان نکوتر و بهتر
اهل حق را سزد که در همه سال
می کشان را در آن پیاله دهد
ورنه آنکس که جان نتاند داد
ده و دو خدمت ای نکو هنجار
خیر چون بیشتر اثر بیش است
چون درختت فزون ثمر بیش است
حق مر او را علاوه باز دهد
چون پدر شد بدان که هیچ پسر
در خور عار و نار و دار بود
نکند طالب آنچه زشت و بدست
حسد و بغض و عجب و کبر و غرور
یار بیگانه باش همچون خویش
منگر در نژاد و مذهب و کیش
پاک می کن زبان و دیده و دل
دست و تن ظرف و جامه و منزل
همه را شست و شو ده از اخلاص
همچو زر وارهی از آهن و مس
نجس آن قی که شد زلب بدرون
هر چه شد در دهان رسید بدل
پاک دان هر چه شد بحق ملحق
نجس آن که شد که از دهان ریزد
آنچه بیرون شد از دهان مردار
هست کز دوست نیست برخوردار
از درختی که آن نه بهر تو کشت
لیک تسکین نفس را ز آن شاخ
که عیالت گرسنه باد و تو سیر
که از او شاد نی زن و فرزند
مگر آن زن که عرض داده بباد
همچو خاشاک خشک از آتش تیز
ویژه چون خانه شد تهی از غیر
خور و خفتن مجو فسانه مگوی
خاصه آن بانوی که دارد شوی
بار سنگین منه به پشت ستور
که ز انصاف و عدل باشد دور
از علیق و علوفه شان تو مکاه
سیرشان کن در آخور از جو وکاه
زان حذر کن که او از بحق نالد
آنکه با سنگ کم متاع فروخت
آتش از سنگ جست و ریشش سوخت
آمد آن آب و ماده گاو ببرد
میهمان چون درآید از درگاه
باش در پیش او چو خاک براه
یا گل و نقل و باده اش بپذیر
هرچه داری بیار و باک مدار
خانه گر از فلان و از بهمان
خانه صاحب حق است و ما مهمان
ذکر حق کن همیشه بر لب ورد
یاد استاد خود کن ای شاگرد
آنکه جان داد نان دهد بیشک
همچو خم راز دار و سنگین باش
نه چو گلبن که راز گل زو فاش
دست در کاردار و دیده براه
وآنگهی پنجشاهی از زر خویش
نه بر او نذر می رسد نه نیاز
دل پر از داستان و لب خاموش
زندگانی را عزیز دار و نکو
شادمان باش از آنکه بتواند
عبث است از تو دست و پای زدن
کابتدا یار و انتها یار است