بخش ۶ - خو نخواهی هو خشتر از پادشاه آشور - افسرالملوک عاملی | ناهیدبخش ۶ - خو نخواهی هو خشتر از پادشاه آشور
افسرالملوک عاملیچو یک هفته سوک پدر را بداشت
بخونخواهی شاه همت گماشت
همی گفت با فر یزدان پاک
بنی پال را افکنم روی خاک
بآتش بسوزم همه کشورش
پراکنده سازم همه لشکرش
پی کشتنش بسته ام من کمر
کنم کشورش جمله زیر و زبر
به آشوریان سخت تازم همی
روان پدر شاد سازم همی
به آشور اگر ما بیابیم راه
نه آشور مانم نه تخت و نه شاه
چو فردا شود روی گردان سپید
بفتح و به نصرت بشوق و امید
سواران آماده چندین هزار
همه شیر مرد و همه نامدار
که پیروزی آرم دگر ره بچنگ
بلشکر کشی چونکه تدبیر داشت
دلیران و جنگنده و کینه جوی
دلی پر ز کینه سری پر شتاب
ز مرگ پدر شاه بی توش و تاب
نیاورده بر خویش تاب و درنگ
بنی پال بشیند چون این خبر
که پا را ز اندازه بنهاده پیش
بفرمود لشکر به هامون کشند
همه کینه انگیز و پرخاشجوی
بر آورده از دشمن خویش گرد
چو یک چند روزی بر آمد ز جنگ
بگرز و بزوبین و تیر و خدنگ
بنی پال تا نینوا در گریخت
همه نظم لشکر زهم در گسیخت
که یابند از خشم دشمن امان
همه شهر چون دشت یکسان کنند
که تا خیره دشمن نیابد امان
همی خواست تا شهر ویران کند
در آن پهنۀ جنگ پر های و هوی
که سر ها بمیدان فتاده چو گوی
به ناگه سواری بیامد ز ماد
بر شاه ماد این خبر را بداد
چنین گفت کای شاه با داد و دین
که از ماد دارم پیامی چنین
شه ماد چون این سخن را شنید
یکی آه سرد از جگر بر کشید
برافروخت از خشم و آنگاه گفت
که جانم دگر گشت با درد جفت
هدر شد مرا زین پیام و خبر
نه یارای این کین نهفتن بود
بر آن قوم وحشی هجوم آورند
عنان را از آن رزمگه در کشید
چنان تاخت بر پهنه کار زار
کز آنان بر آمد بسختی دمار
نماندی بر آنان چو راه ستیز
گرفتند از آن ملک راه گریز
بظاهر مر این شعله خاموش بود
که ایران زمین را بیارند دست
چه برروی آب و چه روی زمین
چو شه گشت زین ماجرا با خبر
ز عیش وطرب تیره شد کارشان
شکستی چو افتاد بر آن گروه
بنی پال گفتند خود در گذشت
در آشور باشد بسی هرج و مرج
ببابل فرستاد و داد این پیام
همی راضی از کار و کردار توست
مرا باتو هرگز سر جنگ نیست
بجز دوستی با تو آهنگ نیست
نه بر حکم او کس نهاده است گوش
نه دارای فهم و نه عقل و نه هوش
سر تختش این گونه بر گشته است
نمایم من آن شهر زیر و زبر
اگر یار باشی تو با من بجنگ
بسی بهره آید ترا خود بچنگ
گشایم همین راه و هم گاه را
چو پیمان شاهنشهان بسته شد
دو کشور تو گویی که پیوسته شد
یکی آه سرد از جگر بر کشید
که مارا نباشد از این جنگ بهر
چو با جنگ ایشان مرا نیست رای
همان به که در شهر گیریم جای
جداگشته چون بابل از نینوا