بخش ۳۳ - اردو کشی داریوش به هندوستان
افسرالملوک عاملیسه سالی چو بگذشت از عیش و نوش
بفرمود آنگه شه داریوش
مرا جنگ هندوستان است پیش
که باید به پیمایم این راه خویش
با سپهبدان زان بفرمود شاه
ببینید سان سپه صبح گاه
چو شد صبح و خورشید رخشان دمید
پرا کنده شد نورو خور سر کشید
منور شد از نور رویش جهان
ز خواب اندر آمد کهان و مهان
صدای تییره ز ارکان جنگ
بیامد بگوش دلیران جنگ
بر آمد ز جا لشگر جاودان
شتابان بدرگاه شاه جهان
همی بود تعداد شان ده هزار
دلیران شیر افکن نامدار
اگر یک تن از آن سپاه دلیر
شدی کشته یا شد بمیدان اسیر
بد این لشگر نیک مخصوص شاه
صد افسر بر ایشان بدی نامدار
شمار یلان بد برون از حساب
بدیدند سان جمله پا در رکاب
ز سیم و ز زر هر چه آید کار
تو این مملکت را به نیکی بدار
بفرمان و رأیت سرافکنده ام
سحرگه چو برداشت بانگ خروس
دلیران سر از خواب برداشتند
که رخت سفر را به بر داشتند
گشاده رخ و نام خواه آمدند
چو آنان همی خواندندی سرود
که ما نوجوانان ایران زمین
ز هندو برآیم ما چشم و گوش
شه پارسی شاه با رأی و هوش
که او شهریار است ما بندگان
سرو جان ما جمله در راه شاه
گر از خون نمایند ما را کفن
همه نام جوی و همه نیک خواه
گذشته ز جان در رکاب تو شاه
ز جان و ز سر نیست مارا سخن
بگوییم یکسر که شه زنده باد
کزین شاه ایرانیان گشت شاد
دلش شاد تر شد چو این سان بدید
ابا تیغ و کوپال و گرز و سپر
شه از دور دیدند و در احترام
سر از ابر بیرون نموده ملک
همه جنگ جوی و همه نیک نام
از آن رو شهنشاه ایران پناه
ز دریا نیاید برون آن سپاه
چنان تیر باران چو ابر بهار
شما هم همی تیر باران کنید
کمان را چو ابر بهاران کنید
به پنجاب آمد فرود آن سپاه
یکی مرد بیدار و با عقل و هوش
به پنجاب رو توی آن بوستان
نخواهید من تیغ کین از نیام
نه جنگ و نه من سرگرانی کنم
وگرنه من و گرز و میدان هند
جهانی مرا لشگر و کشور است
همان شهریاری مرا در خوراست
نه دریا بمانم نه صحرا نه هند
زنم آتش از هند تا رود سند
ز پروین سپاه من افزون تر است
بهر پیل ده مرد زوبین گراز
ز کشمیر و پنجاب تا رود سند
ز اینجا و کلکته تا بحر هند
ابا پیل و با گرز و شمشیر و تیر
بگفت آنچه بشنید آن نامدار
بگفتا کشم تیغ کین از نیام
نه هندی بماند نه هندوستان
نه فیل و نه سروی در آن بوستان
بمیدان رژه برکشد این سپاه
بکوشید و در هند نام آورید
سر هندیان را به دام آورید
بهندو نمایم چنان رسته خیز
کمان را چو ابر بهاران کنم
نه هندو گذارم نه پیلان شان
نه هندو گذارم نه فیل و سپاه
فراری ز خورشید از کوه و غار
چو روشن شود عالم از نور او
همان نیزه داران پیاده سپاه
سواران براسبان همی کینه خواه
دلیران ز دشمن همه کینه خواه
رژه بر کشیدند با های و هوی
همه کینه خواه و همه کینه جو
بمیدان همی تاخت چون نره شیر
زدل او چنان نعره ای بر کشید
بگیرید این مرد را در میان
براو تیر بارید همچون تگرگ
که از تن بر آرد همی شاخ و برگ
نه این را شکست و نه آن را ظفر
چو یک چند روزی بشد این نبرد
تعاقب نمودند آن شه نامدار
ز عمان ز احمر چه اعرابیان
گذد کن هم از ترعه رود نیل
روم من سوی پارس دریا کران
بایران خبر شد که آمد سپاه
شهنشاه با فتح و نصرت ز راه
ببندید صد طاق نصرت به پارس
همه مردمان شاد و خندان کنید
سحر گه سر از خواب برداشتند
نموده همان نیزه داران شاه
خیابان به بستند از نیزه دار
همه پرچم سبز و سرخ و بنفش
سپهبد شهنشاه را از دور دید
ز اسب اندر آمد بسویش دوید
زمین بوسه دادند نزدیک شاه
بخش ۳۳ - اردو کشی داریوش به هندوستان - افسرالملوک عاملی | ناهید