شمارهٔ ۴۰ - در مدح میر نجم الدین محمود گوید
اهلی شیرازیچو قتل اهل دل از غمزه تیر یار کند
مرا هلاک به شمشیر انتظار کند
اگرچه خاک شدم چشم آن هنوزم هست
که سرو قد تو از چشم من گذار کند
تو آفتابی و گر من غبار ره گردم
هنوز میل تو هر ذره زان غبار کند
نه آنچنان بهلاک خود از غمم تشنه
که چاره ام بجز از تیغ آبدار کند
ز پاره های دل و قطره های خون جگر
کنار من همه دم دیده لاله زار کند
در آفتاب جمال تو تیز اگر بیند
سزای خویشتنم گریه در کنار کند
ز غم هر آبله خون که در جگر دارم
صبا ببوی تواش نافه تتار کند
چنین که زلف توام روزگار برهم زد
