شمارهٔ ۵۰
ساقی چو ستم غم نه باندازه کند فریاد مرا بلند آوازه کند مردم ز غمت گوشه چشمی بفکن کان نرگس مست جان من تازه کند
۱۰۲ شعر از اهلی شیرازی
ساقی چو ستم غم نه باندازه کند فریاد مرا بلند آوازه کند مردم ز غمت گوشه چشمی بفکن کان نرگس مست جان من تازه کند
ساقی قدحی که جان فدای تو بود خوش وقت کسی که خاکپای تو بود آنجا که تویی هزار خورشید فلک سرگشته چو ذره در هوای تو بود
ساقی چه صلاح از من مجنون آید فکر از تو مگر باز بقانون آید پر کن قدحی که پر تهیدست ودلیم از دست و دل تهی چه بیرون آید
ساقی ز زمانه چند بیداد رسد تا چند ستم بر دل ناشاد رسد فریاد چه سود چون بود بخت بخواب بیداری دل مگر بفریاد رسد
ساقی گل بخت هر که پژمرده بود با گرمی عیش و دل افسرده بود چشمی که چو شمع زنده دور از رخ تست چشمیست که زنده بر تن مرده بود