شمارهٔ ۹۴
ساقی اگرت ستم مرادست بگو ور باده به جام عدل و دادست بگو بدمستی اگر گناه خوی بد ماست بدخویی ما بما که دادست بگو
۱۰۲ شعر از اهلی شیرازی
ساقی اگرت ستم مرادست بگو ور باده به جام عدل و دادست بگو بدمستی اگر گناه خوی بد ماست بدخویی ما بما که دادست بگو
ساقی چو مرا عشق تو داغی داده از عیش دو عالمم فراغی داده بهر تو چراغ راه من تنهایی است خورشید به هر ذره چراغی داده
ساقی چو خوش آن نفس که زارم بکشی جان بخشی و باز شمع وارم بکشی چون زندگی از تو یابم ای آب حیات خواهم که دمی هزار بارم بکشی
ای ساقی جان و سرو آزاد کسی چونست که هرگز نکنی یاد کسی دست که به دامن تو ای سرو رسد هم برسد که می دهد داد کسی
ساقی قدحی که میکند غم ستمی از دل بنشان بآب می گرد غمی چون کار جهان بفکر کس راست نشد ما را برهان ز فکر بیهوده دمی
ساقی قدحی که هست عالم نفسی وین یکنفس آن به که شود صرف کسی نیکان گل عالمند و باقی خس و خار با شاخ گلی نشین نه با خار و خسی