برگ دهم سه شمشیر است
ای آنکه ز غمزه میزنی دشنه تیز برخیز و به عشوه خون این خسته بریز چشمان تو غمزه سه شمشیر زنند کس چون بسه شمشیرزن افتد بستیز
۱۲ شعر از اهلی شیرازی
ای آنکه ز غمزه میزنی دشنه تیز برخیز و به عشوه خون این خسته بریز چشمان تو غمزه سه شمشیر زنند کس چون بسه شمشیرزن افتد بستیز
ای کز ستمت در دهن صد شیرم بی روی تو از زندگی خود سیرم مژگان تو گر هزار شمشیر کشد باری من از و هلاک یک شمشیرم
ای نرگس مستت آهوی شیر شکار افتاده بصورت تو صد نقش و نگار چشمت شه خوبان بود و غمزه وزیر کم دید کسی وزیر شمشیر گذار
ای کاهوی تو صید بود صد شیرش خورشید رخت کسی نه بیند سیرش هر کس که بکوی تو دمی جان گرفت زانجا نتوان راند به ده شمشیرش
ای آنکه دو آهوی تو بر شیر زنند چونست که ناوکی بمن دیر زنند شاهنشه خوبانی و در بندگیت هفت اختر چرخ هفت شمشیر زنند
ای آنکه فلک گشادم از وصل تو داد بی وصل توام گشایش از دهر مباد شمشیر تو زد ترک فلک از همه سو زان چار طرف بچار شمشیر گشاد