شمارهٔ ۸ - مدح خواجه امام صفی الدین اصفهانی
اثیر اخسیکتیزهی تو روح به خوبی و دیگران همه قالب
بساط حسن تو بوسد چو بر گشاد بقا لب
ردای نور سیه کرد ماه سبز عمامه
چو پیش عارض خورشید درکشی تتق شب
هزار دیده به ره بر نهاده اند به مجمر
ز صحن گلشن مینا مقدسان مقرب
که تا به تحفه کی آرد نسیم باد سحرگه
به جان خرید بخوری از آن دو زلف مطیب
اگر به ماه فلک مایه ای دهد رخت از شرم
مه مقنع سر بر نیارد از چه نخشب
هزار جان عزیز است و بوسه ای ز تو احسنت
من الذی هو یطلب من الذی هو یرغب
نشان سبزه پدیدار کرد چشمه نوشت
که عقل راه نداند همی به جانب مشرب
مرا عزیمت رفتن درست کی شود از ری
