شمارهٔ ۱۰۹ - وصف شمع و مدح جمال الدین محمود بن عبداللطیف بن محمد بن ثابت خجندی از رؤسای شافعیه اصفهان
اثیر اخسیکتیای شمع زردروی که با اشک دیده ای
سر خیل عاشقان مصیبت رسیده ای
فرهاد وقت خویشی می سوز و می گداز
تا خود چرا ز صحبت شیرین بریده ای
یک شب سپند آتش هجران شوی چه باک
شش مه وصال دوست نه آخر تو دیده ای
گر شاهدی ز عشق چه رخ زرد گشته ای
ور عاشقی برای چه قد برکشیده ای
یاری به باد داده ای ار نی چرا چو من
بی رنگ و اشکبار و نزار و شمیده ای
این خون فرود دیده ز ساعد به سان چیست
از غبن اگر نه دست به دندان گزیده ای
گه بر لکن سواری وز شعله نیزه ور
لافی نمی زنی صف ظلمت دریده ای
