شمارهٔ ۴۱
اثیر اخسیکتیهمچو بالای تو سروی به چمن می نرسد
در خور لعل تو دری ز عدن می نرسد
چه کنم قصه هجران به که گویم که مرا
یک زبان است و ز افغان به دهن می نرسد
هر زمان زلف تو دارد به سر ما سیهی
سپهی کش ز شکن هیچ شکن می نرسد
با نصابم ز خیال تو که چشمش مرساد
گر نصیبی ز وصال تو به من می نرسد
هر زمان طنز کنی کان دل بیمار تو کو
راست خواهی دل آنجاست که تن می نرسد
گشتگان تو چنان ز آتش دل می سوزند
کز هزاران تن یک تن به کفن می نرسد
بر سیمین تو اندوه کشان دارد لیک
کین از آن قوم در اندوه به من می نرسد
خون من می خور و می گو که اثیر آن من است
باری آن گفت زبانی به دهن می نرسد
