شمارهٔ ۶۱
اثیر اخسیکتیوصلش مرا قرین سعادت نمی کند
چون بیند التفات زیادت نمی کند
خوی زمانه دارد از آن در ره وفا
بسیار می بکوشم و عادت نمی کند
بیمار اوست دل نه بدین ست نالشم
زان ناله می کند که عیادت نمی کند
گفت ای فلان ز من به سلامی بسنده کن
کردم به این و هم به سعادت نمی کند
بر من سلام کی کند آن کو نظر کنون
در آسمان ز کبر و سیادت نمی کند
گفتم که زنده می شمرد وصل تو مرا
گفتا خودت نماز ولادت نمی کند
گه گه تعهدی کندم لعل تو و لیک
بی معنی است چون به ارادت نمی کند
گفتم که کارم از تو به جان است گفت اثیر
کس گوش سوی زرق و عبادت نمی کند
کافر نمی شوم که دم و عشوه کار اوست
من باورم به لفظ شهادت نمی کند
