شمارهٔ ۱۶۶
اثیر اخسیکتیجانم فدای توست که جانان من تویی
شمع وثاق و تازه گلستان من تویی
هستند شاهدان شکر لب به عهد تو
لیکن از آن میانه به دندان من تویی
جان بر سر غم تو نهم وز من این سخن
بی حرمتی ست جان چه بود جان من تویی
در عشق تو به خدمت سلطان برآمدم
ای مه سعادت تو که سلطان من تویی
آنکس که گفت اثیر به زنگان چه میکنی
زین نکته غافل است که زنگان من تویی
