شمارهٔ ۱ - مدح سلطان ارسلان طغرل - اثیر اخسیکتی | ناهیدشمارهٔ ۱ - مدح سلطان ارسلان طغرل
اثیر اخسیکتیای کمین گاه فلک ابروی تو
آبروی آفتاب از روی تو
جای جانها گوشه شب پوش تو
دام دلها حلقه گیسوی تو
رنگکی دارد بهشت آباد و باغ
بر نتابد با دو آب و بوی تو
چون برابر گونه یی باشد بجهد
ملک هر دو عالم و یک موی تو
سوی خود میخوانیم یک باره گوی
تا کدامین سوست آخر سوی تو
کس نداند تا چه ترکی میرود
با جهان از طره ی هندوی تو
کرد خلقی را چوغنچه چشم بند
یک فسون از نرگس جادوی تو
ز آتش دل پیه چشمم آب گشت
چربشم این است در پهلوی تو
های و هویی میزند بر بوی تو
روی بخت ازروی او پرخنده گشت
زلف برگیر از پس گوش ای پسر
کژ منه ما را چو شب پوش ای پسر
از ره چشمم چو در جان آمدی
پیش کش بستان دل و هوش ای پسر
هم چنین پیشم کمر بسته چو شمع
یکزمان بنشین و می نوش ای پسر
بوسه یی پذرفته یی دوش ای پسر
بوسه بخشیدی و وقت آمد بده
بیش از اینم عشوه مفروش ای پسر
هم چو بحر از باد مآشوب ای غلام
هم چو ابر از رعد مخروش ای پسر
یا چو روز رفته بیرون شو ز چشم
یا در آی امشب به آغوش ای پسر
از پی من نی ز بهر مدح شاه
در رضای طبع من کوش ای پسر
هرچه توران کرد با من کرده ای
از بن و بارم چو گل پرکنده ای
در پی جورم چو گل بسپرده ای
جانم آوردی به لب رحمی بیار
این نه بس رسمی است جان کآورده ای
هرکه را زنهاری خود خوانده ای
تا نه بس زنهاری خود خورده ای
تا تو از من همچو جان در پرده ای
یا مکن با من درشتی ور کنی
نرم شو چون گویمت می خورده ای
گر سرم چون کلک برداری رواست
نامم از دیوان چرا بسترده ای
نان در انبانم منه شرمی بدار
بس بود این کآبرویم برده ای
کان فلانی را چرا آزرده ای
صبح هم ترسد که خنجر برکشد
گیر و دار ارسلان طغرل است
هر دلی کز داغ خذلان فارغ است
این همه ناموس عقل خواجه فش
شعر من سر بر نهم کردون کشید
نه سپهر از اختر مسعود اوست
هفت دریا جرعه یک جود اوست
ای به رتبت ز آسمان پیش آمده
چون سپاه کاینات افتاده عرض
در ره قهر تو در بازار عدل
زاین کمان چرخ نگون ریش آمده
در دل گل میرود اندیشه وار
هر که بر ملکت بداندیش آمده
کان فر به کیسه درویش آمده
قهر و لطفت نحل را دریافته
آنچه از مه بر سر خیش آمده
هرچه منقوش است بر لوح وجود
نافه ی جان خلق عنبر بوی توست
برکشید از جمله ی عالم مرا
چون فلک بر چرخ گردان جای داد
دفتر من چون بمدحش ابلق است
حلقه در گوش است ملک جم مرا
تا مرا سودای مدحش در سر است
همچو تیغش یک زبان پر گوهر است
ای جنابت چون سپهر افراشته
چرخ ارکان چون تویی ناداشته
هرچه در این سفره ی آب است و خاک
ابرو این فتنه علم افراشته
نوبری نی چون تو در بستان طبع
قدر تو از راه استقلال جود
هر دو عالم را به هیچ انگاشته
خصم تو یک قطره از دریای توست
لقمه ی تیغ نهنگ آسای توست
خسروا دولت قرین بادا تو را
بارگه چرخ برین بادا تو را
هرچه در نه حلقه ی افلاک هست
تا ابد زیر نگین بادا تو را
قهرمانی پیش بین بادا تو را
پاسبان ملک و دین بادا تو را
پاسبان و نوبتی بر بام و در
رای هندو خان چین بادا تو را
شهپر روح الامین بادا تو را
مشرب شمشیر کین بادا تو را
تا بود گرد آخور گردون بپای
رخش دولت زیر زین بادا تو را
کمترین ملکی که در فرمان بود