شمارهٔ ۵ - در مدح نصیرالدوله نصر
عمعق بخاریالا یا مشعبد شمال معنبر
بخار بخوری تو یا گرد عنبر
نه روحی ولیکن چو روحی مصفا
نه نوری ولیکن چو نوری منور
چو آرام گیری هوای تو بی جان
چو جنبش پذیری فضا بر تو جانور
نفسهای فردوسیانی به صنعت
روانهای روحانیانی به گوهر
چه خلقی که نه جسم داری و نه جان
چه مرغی که نه بال داری و نه پر
همی پویی و پای تو در تو پنهان
همی پری و پر تو در تو مضمر
ز اشکال تو روی دریا منقش
ز آثار تو روی صحرا مسطر
رسول بهشتی ز عالم به عالم
برید بهاری ز کشور به کشور
نسیم تو نافه گشاید به صحرا
صریر تو دستان زند بر صنوبر
گه از لطف گردی تو برهان عیسی
گه از سحر گردی تو ارتنگ آزر
به خاک اندرت صد هزاران مطرا
به آب اندرت صد هزاران زره ور
یکی صورت انگیز بر خاکش از خون
نزار و جگر خسته و زرد و لاغر
خروشان و جوشان و بریان و گریان
بری گشته از خواب و بیزار از خور
شمن وار پیشش نشسته چو عنبر
گذشته بنا گوشش از گوشه پا
رسیده دو زانوش بر تارک سر
روان گشته رنجور از درد هجران
زبان گشته مجروح از یاد دلبر
چو خوی قطره قطره به رخساره از خون
چو دل پاره پاره شده جامه در بر
ز پیکان هجرانش افگار پیکر
شکسته ز احداث گردونش گردن
بریده زمانه به خنجرش حنجر
به حالی که گر بر صفت بگذرانی
شرر بارد از کلک و توفان ز دفتر
الا باد مشکین چو این نقش کردی
در آویزش از دامن آن ستمگر
بگویش که بر خون این سوخته دل
چه عذر آوری پیش دادار داور
کم از پرسشی باری از حال چاکر
بیا ای صنم بر سر راه یاری
یکی بر سر راه بگری و بگذر
ببین چون ره صید مجروح راهم
فرازش ز خونم چو کوه تبرخون
نشیبش ز اشکم چو آغار فرغر
همه خاک و خاره چو لعل بدخشی
همه سنگ ریزه چو یاقوت احمر
شجرها نگر چون شررهای سوزان
شمرها نگر چون صدفهای گوهر
به خروارها خاک بین همچو روین
به فرسنگها سنگ بین همچو اخگر
همه سنگ و چشمه است بر کوه و صحرا
همه خاک و خونست و بر وادی و جر
از آن سنگ پر خون و خاک عقیقین
بپرس ای نگارین همه حال کهتر
کزان سان که من بر فراق تو رفتم
بدان ای نگارین که بردندم از تو
بدانسان که آرند اسیران ز کافر
چو بیمار بر پشت حمال نالان
دو لب از تفش خشک و دو آستین تر
زمانی ستاده چو بر طور موسی
زمانی نشسته چو دجال بر خر
خری بد نژادی خری بد طبیعت
خری چفته بالای مصروع منظر
خری زیر من چون خیزد و ولیکن
برو من چنان چون کلاوی اعور
دو دستش چنان چون دو چوگان گلگون
دو پایش چو دو خر کمان کمانگر
همه پشتش از گوش تا دم مغربل
همه خامش از پای تا سر مجدر
بخفتی گر از باد پالانش بودی
بماندی گر از سایه بودیش افسر
ز هر موی او دیده ای رسته گریان
به هر دیده ای نوحه کردی بر آخر
زمانی فتادی چو مصروع بیخود
دو بی طاقت و دو ضعیف و دو بیدل
دو بیچاره و دو حزین و دو مضطر
همی ره بریدیم چون مار بشکم
که این هر دو بر ره عجب مانده رهبر
مرا گفتیی دست بر کتف گردون
ورا گفتیی پای بر پای لنگر
شنیدم که عیسی چو بر آسمان شد
پیاده شد و ماند خر را هم ایدر
مرا با چنین خر به معراج عیسی
ببردند با جان پاکان برابر
به دشتی رسیدم به مانند دریا
که کس جز ملایک ندیدیش معبر
نه خورشید کردی رسومش مساحت
گیاش از درشتی چو دندان افعی
هواش از عفونت چو کام غضنفر
ز آبش اجل رسته وز باد پیکان
ز خاکش خسک رسته وز خار خنجر
نه جز دیو در ساحتش کس مساعد
نه جز وحش در وحشتش خلق یاور
همی رفتمی در چنین حال لرزان
چو کتف یتیمان عریان در آذر
حصاری پدید آمد از دور گفتی
سپهرست رسته ز فولاد و مرمر
نشیبش ز الماس گسترده مفرش
فرازش ز کافور پیچیده چادر
به بالاش پوشیده افلاک و انجم
به دامانش پنهان شده خاور و خور
نه خورشید را سوی بالای او ره
نه اندیشه را سوی پهنای او در
یکی صورتی چون جهانی به پهنا
بر آورده پیکر به فرق دو پیکر
ز وادیش عالم پر از تف دوزخ
ز بادش دو دیده پر از نیش نشتر
هوایی پر از آسمانهای سیمین
زمینی پر از بوستانهای بی بر
درین بوستان خاره و خار گلشن
در آن آسمان چشم نخجیر اختر
چو روحانیان بر بساط بهشتی
بر آن سیم غلتان پلنگان بربر
گرازان و تازان بر آن فرش عبقر
طریقی بر آن آسمان چون صراطی
به باریکی پای موران ولیکن
به جایی مسلسل چو هنجار ماران
به جایی شده راست چون خط محور
رهی چون شهابی به پهنای گردون
رهی چون طنابی فرو هشته از بر
رهی هم به کردار زنار راهب
برآویخته طرف محراب و منبر
رهی تنگ ازان سان که گویی مهندس
نمونه خطی برنگارد به مسطر
چو بر روی حراقه بر کرم پیله
همی رفتمی من بر آن راه منکر
چو دیوانه بر نردبان دوالین
چو مصروع سر مست بر شاخ عرعر
گهی دوخته پای بر پشت ماهی
گهی برده سر بر رخ نجم ازهر
عدیل و رفیق من اندر چنین ره
یکی اژدهایی خروشان چو تندر
به قوت چو گردون به صولت چو دریا
به تندی چو توفان به تیزی چو صرصر
شکنهای او چون نهنگان سیمین
ولیکن درآمیخته یک به دیگر
چو پیلان و برگستوانهای چینی
پراگنده بر بوی دریای اخضر
چنان اژدهایی که از سهم و وهمش
فسرده شدی بحر و بگداختی بر
من اندر کنارش پشیمان و حیران
همی رفتمی همچو عاصی به محشر
ازین سان شدم تا یکی سنگلاخی
یکی وادیی چون یکی کنج دوزخ
درون گنده مشتی خسیس و محقر
گروهی چو یک مشت عفریت عریان
به کنجی چو گور جهودان خیبر
چو دیوان به مطمورهای سلیمان
چو رهبان به کنج ستودان قیصر
سلب سایه و سنگ فرش و غذا غم
هنر فتنه و فخر شور و شرف شر
چون نسناس ناکس چو خنزیر خیره
چو یاجوج بی حد چو ماجوج بی مر
سواران ولی بر نمد زین و چارخ
شجاعان ولیکن به فسق و به ساغر
همه غافل از حکم دین و شریعت
همه بی خبر از خدا و پیمبر
نه هرگز کسی دیده هنجار قبله
نه هرگز شنیده کس الله اکبر
چو دیوان بندی همه پیر و برنا
چو غولان دشتی همه ماده و نر
چو زاغان به صحرا چو ماغان به وادی
چو سیمرغ در که چو نخجیر در جر
گروهی کریهان سگ طبع سگ خو
گروهی خسیسان خس خوار خس بر
به یک روزه نان جمله درویش لیکن
ز سنگ و سگ و ترف و بچه توانگر
به یک تای نان آن کند دیده زن
به یک استخوان این خورد خون مادر
همه دیو چهران و دیوانه طبعان
همه سگ پرستان گوساله پرور
به هر زیر سنگی گروهی برهنه
خزیده به یک دیگر اندر سراسر
جلاگاه ابلیس بوده ست گویی
هم از وی برد جانور رخت بی مر
چه دارند این قوم بند سلیمان
که جمشید ملکست و خورشید لشکر
نصیر دول نصر با نصرة و فر
بزرگیش بگذاشت غایت ز جوهر
بدان جا رسیده که گوینده گوید
نه خالق ولیکن ز مخلوق برتر
چه عزست کان مر ورا نیست زیبا
چه جاهست کان مر ورانیست درخور
جهان را به دو گوهر ناموافق
به توفیق ایزد بکرد او مسخر
یکی کلک روشن تن تیره صورت
یکی تیغ خون خوار یاقوت پیکر
دو گوهر که هرگز مثالش نیابند
یکی خاک میدان یکی مشک اذفر
یکی دولت افشاند از تاج محنت
یکی آتش انگیزد از آب کوثر
ایا پادشاهی که از دولت تو
جوان گشت باز این جهان معمر
فلک زان شرف تا شود خاک پایت
به روزی که بخت آزمایند مردان
برد هر کس از کرده خویش کیفر
زمین گردد از نعل اسبان مقرنس
هوا گردد از گرد میدان مغبر
یکی پوشد از چتر فیروزه خفتان
یکی بندد از فرش بیجاده بر زر
جهان گردد از خون مردان چو دریا
تو چون نوح و کشتی تو خنگ رهور
گهی همچو خورشید بر روی گردون
گهی چون فرامرز بر پشت اشقر
به نوک سنان بستری موی دشمن
به گرز گران بشکنی ترگ و مغفر
بدانگه که حمله بری بر معادی
چو ثعبان موسی چو شیر دلاور
سر کینه جویان به تن در گریزد
زره بر کتف گردد از بیم چادر
ایا پادشاهی که از سهم تیغت
زمین ار چو دوزخ شود یا چو دریا
زمان ار چو حنظل شود یا چو شکر
منم بر زبان و دل خویش ایمن
ز گفتار بد گوی چون گرگ یوسف
ز تلبیس بد خواه چون شیر مادر
طریقی نهاده ست سهل و میسر
اگر گشت راضی به احکام ایزد
و گر سر نتابد ز دین پیمبر
به حکم نیاگان او باز گردم
سیاوخش وار اندر آیم به آذر
همی تا موافق نگشت آب و آتش
همی تا مساعد نشد نفع با ضر
همی تا جهان گردد از نور ظلمت
بقا بادت ای شاه در عز و دولت
سر چتر تو گشته با چرخ همبر
همیشه دو چشمت به ترک پری رخ
همیشه دو دستت به زلف معنبر
دل دشمن تو پر آتش چو مجمر
شمارهٔ ۵ - در مدح نصیرالدوله نصر - عمعق بخاری | ناهید