شمارهٔ ۱
ای خداوندی که چون در بزم بنشانی مرا از بلا و محنت ایام برهانی مرا حق خدمت دارم اندر دولت تو سالها گر کس دیگر نمی داند همی دانی مرا تا قیامت فخر من باشد که اندر بزم خویش در بر تختم
۳۴ شعر از امیر معزی نیشابوری
ای خداوندی که چون در بزم بنشانی مرا از بلا و محنت ایام برهانی مرا حق خدمت دارم اندر دولت تو سالها گر کس دیگر نمی داند همی دانی مرا تا قیامت فخر من باشد که اندر بزم خویش در بر تختم
بیاید نام او در مخلص شعر چنان کاندر نماز الله اکبر نه دنیا بهر ما نفع است و ضرست وزو ما را نه نفعستی و نه ضر بدین معنی خرد نپسندد از ما که با دریا کنیم او را برابر اگر گردون بپیمای
جهان گشاده ثنای تو را چو شیر دهان زمانه بسته رضای تو را چو تیر کمر غبار موکب تو کرده چشم گردون کور صهیل مرکب تو کرده گوش گردون کر فکند رمح تو هر ساعتی از آن مردم ربود تیغ تو هر لحظ
دریاست خاطر من و گوهر در او سخن در مجلس شریف تو گوهر کنم نثار شعری که خاطرم به معانی بپرورد باشد یکی طویله پر از در شاهوار در نقد و در شناختن شعرهای خویش بر همت و کفایت تو کردم اخت
امام بود محمد علی خلیفه ی او کنون علی است مشیر و محمدست وزیر علی ز مهر محمد همی چنان نازد که از دعای محمد علی به روز غدیر