شمارهٔ ۱
بیار آن چه دل ما به یکدگر کشدا به سر کش آن چه بلا و الم به سر کشدا غلام ساقی خو یشم که بامداد پگاه مرا ز مشرق خم آفتاب برکشدا چو تیغ باده برآهیجم از میان قدح زمانه باید تا پیش من س
۶۱ شعر از امیر معزی نیشابوری
بیار آن چه دل ما به یکدگر کشدا به سر کش آن چه بلا و الم به سر کشدا غلام ساقی خو یشم که بامداد پگاه مرا ز مشرق خم آفتاب برکشدا چو تیغ باده برآهیجم از میان قدح زمانه باید تا پیش من س
ای روی تو رخشنده تر از قبله زردشت بی روی تو چون زلف تو گوژست مرا پشت عشق تو مرا کشت و هوای تو مرا سوخت جور تو مرا خست و جفای تو مرا کشت هر چند همه جور و جفای تو کشیدم هرگز نکنم مهر
از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد از بر ما رفته بود روی به ما چون نهاد بر دل من مهر بود مهر دلم چون شکست بر دل من قفل بود قفل درم چون گشاد داد من از دلبری است کاو ندهد داد من گرچه
امروز بت من سر پیکار ندارد جز دوستی و عذر و لطف کار ندارد بشکفت رخم چون گل بی خار ز شادی زیرا که گل صحبت او خار ندارد با گریه شد این چرخ گهربار که آن بت بی خنده همی لعل شکربار ندار
امروز بتم تیغ جفا آخته دارد خون دلم از دیده برون تاخته دارد او را دلم آرامگه است و عجب این است کارامگه خویش برانداخته دارد صد مشعله از عشق برافروخته دارم تا صد علم از حسن برافراخته