شمارهٔ ۵۳
گر یار نگارینم در من نگرانستی بار غم و رنج او بر من نه گرانستی ور غمزه غمارش رازش نگشادستی از خلق جهان رازم همواره نهانستی گویی چو بهشتستی آراسته و خرم گر دوست به کوی من گه گه گذرا
۶۱ شعر از امیر معزی نیشابوری
گر یار نگارینم در من نگرانستی بار غم و رنج او بر من نه گرانستی ور غمزه غمارش رازش نگشادستی از خلق جهان رازم همواره نهانستی گویی چو بهشتستی آراسته و خرم گر دوست به کوی من گه گه گذرا
نگارا تو دلبند و زیبا نگاری پسندیده ترکی و شایسته یاری نبودست حور و پری آشکارا تو این هردویی پس چرا آشکاری ز عشق تو بحر محیط است چشمم تو در بحر چون لؤلؤ شاهواری به شب دیده بر ماه و
کافر بچه ای سنگدل آورده غازی دلهای مسلمانان بربوده به بازی شد در صفت حیلت بازی دل او سخت تا سست کند قاعده ملت تازی هر توبه که دیدیم در اسلام حقیقی است در عشق همان توبه شد امروز مجا
بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی لب من بر لب آن خوش پسر آید روزی گرچه دورم زبر یار بدان خرسندم که مرا زو به سلامت خبر آید روزی ضربت هجر همی خسته کند جان مرا آه اگر ضربت او کار
آن که از سنبل نقاب ارغوان آرد همی عیش او بر چهره من زعفران کارد همی هر کجا خواهم که دریابم سبک دیدار او باز یابم زو که با من سرگران دارد همی ابر دیدستی که باران بارد اندر نوبهار دی
آن صنم کاندر دو لب تنگ شکر دارد همی بر سر سرو روان شمس و قمر دارد همی حلقه های زلف او عمدا کند زیر و زبر تا دل و جان مرا زیرو زیردارد همی تلخ گفتار است و شیرین لب نگارین روی من وین