شمارهٔ ۱۲۱
امیر معزی نیشابوریماه من جزع مرا بر زر عقیق افشان کند
چون به زیر لعل مروارید را پنهان کند
سازد از زلف و زنخ هر ساعتی چوگان و گوی
تا دل و پشت مرا چون گوی و چون چوگان کند
چون بتابد زلف او بر عارضش گویی همی
بر مه روشن شب تاریک مشک افشان کند
گر نیارد کرد جولان بر مه تابنده شب
پس چرا زلفش همی بر عارضش جولان کند
گرچه از هجران او دشوارگردد کار من
وصل او بر من همه دشوارها آسان کند
ور مرا دردی دهد زنجیر عنبر بار او
لعل شکر بار او آن درد را درمان کند
عشق او قصد دلم کرد و نگشتم زو جدا
هم نگردم زو جدا گر نیز قصد جان کند
حاش لله عشق را بر جان نباشد هیچ دست
خاصه بر جان کسی کاو خدمت سلطان کند
سید شاهان ملکشاه آن جهانداری که چرخ
نام او برنامه دولت همی عنوان کند
راست گر گویی قیاس مه کند بر آفتاب
