شمارهٔ ۱۳۱
امیر معزی نیشابوریتا جهان باشد خداوندش ملک سلطان بود
وز ملک سلطان جهان چون روضه رضوان بود
تاکه از یزدان بود پیروزی هر دولتی
هم دلیلش دولت و هم ناصرش یزدان بود
تا قضا و بخت باشد با بقا و عمر او
هم قضا در بیعت و هم بخت در پیمان بود
با بقای او همه تیمارها شادی بود
با لقای او همه دشوارها آسان بود
مهر او جزوی است از ایمان و اندر شرق و غرب
دل ز مهر او نتابد هرکه با ایمان بود
هرکه جویدکین او زنده نماند یک نفس
ور بماندکالبد بر جان او زندان بود
تا قیامت گوی شاهی در خم چوگان اوست
فرخ آن خسرو که در دستش خم چوگان بود
دولتی دارد بحمدالله که در هر لحظه ای
