شمارهٔ ۱۳۸
امیر معزی نیشابوریجشن خزان به خدمت شاه جهان رسید
رایت ز کوهسار به صحرا درون کشید
از عکس رایت وی و از نور آفتاب
وز جام می سه صبح بهک جای بردمید
شرط است اگر کنند به جشنی چنین نشاط
وقت است اگر خورند به وقتی چنین نبید
خاصه که شاه ما ز سمرقند بر مراد
با شادکامی آمد و با فرخی رسید
شاهی به آفرین که زبس رحمت و کرم
گویی خداش از کرم و رحمت آفرید
اندر جهان گرفتن و در ملک داشتن
گردون چنو نزاد و زمانه چنو ندید
او سایه خدای به قول پیمبرست
کز عدل بر شریعت او سایه گسترید
مشتاق عدل او شد و محتاج عفو او
هرکس که در جهان خبر و نام او شنید
جان صلاح در تن دولت قرار یافت
تا او به تیغ داد گلوی ستم برید
او را گزید بخت ز شاهان روزگار
فرخ کسی که خدمت درگاه او گزید
