بخش ۷ - حکایت شش - مأمون و دختر فضل ذوالریاستین
نظامی عروضیدر عهد دولت آل عباس رضی الله عنهم خواجگان شگرف خاستند و حال برامکه خود معروف و مشهور است که صلات و بخشش ایشان بر چه درجه و مرتبه بوده است
اما حسن سهل ذوالریاستین و فضل برادرش که از آسمان درگذشتند تا به درجه ای که مأمون دختر فضل را خطبت کرد و بخواست
و آن دختری بود که در جمال بر کمال بود و در فضل بی مثال و قرار بر آن بود که مأمون به خانه عروس رود و یک ماه آنجا مقام کند و بعد از یک ماه به خانه خویش باز آید با عروس
این روز که نوبت رفتن بود چنان که رسم است خواست که جامه ای بهتر پوشد و مأمون پیوسته سیاه پوشیدی و مردمان چنان گمان بردند که بدان همی پوشد که شعار عباسیان سیاه است
تا یک روز یحیی اکثم سؤال کرد که از چیست که امیرالمؤمنین بر جامه سیاه اقبال بیش می فرماید
مأمون با قاضی امام گفت که سیاه جامه مردان و زندگان است که هیچ زنی را با جامه سیاه عروس نکنند و هیچ مرده را با جامه سیاه به گور نکنند
یحیی از این جوابها تعجب کرد
